|
به نام او که سرخ رويی ما به مدد لعل لب اوست . موضوع : قرابت معنايی نی نامه سينه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگويم شرح درد اشتياق [بيت3 صفحه ی 5 ] معنی : برای بيان درد اشتياق ، شنونده ای می خواهم که دوری از حق را ادراک کرده و دلش از درد و داغ فراق سوخته باشد .
ارتباط معنايی : 1) چندت کنم حکايت شرح اين قدر کفايت / باقی نمی توان گفت الّا به غمگساران . 2) آن چه بر من می رود در بندت ای آرام جان / با کسی گويم که در بندی گرفتار است . 3) شب فراق که داند که تا سحر چند است / مگر کسی که به زندان عشق در بند است .
هر کسی کاو دور ماند از اصل خويش باز جويد روزگار وصل خويش [بيت4 صفحه ی 5 ] معنی : هر کسی که از جايگاه اصلی و مبداء هستی خود دور مانده باشد سرانجام روزگار وصال از دست رفته را می جويد و به اصل خود و به سوی پروردگار باز می گردد .
ارتباط معنايی : 1) خلق چو مرغابيان زاده ز دريای جان / کی کند اين جا مقام مرغ کز آن بحر خاست . 2) چنين قفس نه سزای چو من خوش الحانی است / روم به روضه ی رضوا ن که مرغ آن چمنم . 3) ما ز دريايِيم و دريا می رويم / ما ز بالاييم و بالا می رويم . 4) ما زفلک بوده ايم يار ملک بوده ايم / باز همانجا رويم جمله که آن شهر ماست . 5) آمد موج الست کشتی قالب ببست / باز چو کشتی شکست نوبت وصل و لقاست . 6) باز خواهم به سوی مسکن عقبی رفتن / چه کن گلخن دنيا پس از اينم بس و بس . 7) بلبل گلشن قدسم از جور فلک / بی گنه بسته ی زندان و گرفتار قفس . 8) دلا تا کی در اين زندان فريب اين و آن بينی / يکی زين چاه ظلمانی برون شو تا جهان بينی .
مناجات
نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نيايی [بيت 4 صفحه ی 8 ] ارتباط معنايی : 1) نه بر اوج ذاتش برد مرغ وهم / نه بر زيل وصفش رسد دست فهم . 2) نه در ايوان قريش وهم را بار / نه با چون چرايش عقل را کار . 3) مجلس تمام گشت و به آخر رسيد عمر / ما همچنان در اول وصف تو مانده ايم . 4) ای برتر از خيال و گمان و قياس و وهم / وز هر آنچه گفته اند و خوانده ايم و شنِيده ايم 5) به قياس در نگنجی و به وصف در نيايی / متحيرم در اوصاف جمال و روی زيبت . 6) از او هرچه بگفتند از کم و بيش / نشانی داده اند از ديده ی خويش 7) هيچکس را به کنه او ره نيست / عقل و جان از کمالش آگه نيست . 8) در انديشه ببستم قلم و هم شکستم / که تو زيباتر از آنی که کنم وصف و بيانت . همه غيبی تو بدانی ، همه عيبی تو بپوشی همه بيشی تو بکاهی ، همه کمی تو فزايی [بيت 6 صفحه ی 8 ] معنی : خدايا تو همه ی عيب ها را می دانی و همه ی عيب ها را تو می پوشانی و همه ی کم و زياد شدن ها به دست توست .
ارتباط معنايی : 1) يکی را به سر برنهد تاج بخت / يکی را به خاک اندر آرد ز تخت . 2) آن که را کردگار کرد عزيز / نتواند زمانه خوار کند .
لب و دندان سنايی همه توحيد تو گويد مگر از آتش دوزخ بودش روی رهايی [ بيت 7 صفحه ی 8 ] معنی : سنايی با تمام وجود ، فقط يگانگی تورا ستايش می کند اميد است که برای او امکان رهايی از دوزخ باشد .
ارتباط معنايی : 1) خود نه زبان در دهان عارف مدهوش / حمد و ثنا می کند که موی بر اعضا مناظره ی خسرو با فرهاد
بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند بگفت اند ه خزندو جان فروشند [بيت2 صفحه ی 44 ] معنی : خسرو گفت : شغل مردمان آنجا چيست ؟ فرهاد در پاسخ گفت : جان فروشی می کنند و در مقابل غم و اندوه می خزند . يعنی اينکه عاشق پيشه اند و غم معشوق را با جان و دل خريدارند .
ارتباط معنايی : 1) کشيدند در کوی دلدادگان / ميان دل و کام ديوارها 2) طره ی پريشانش ديدم و به دل گفتم / اين همه پريشانی بر سر پريشانی 3) حاصلی نيست بجز غم ز جهان خواجو را / شادی جان کسی کاو زجهان آزاد است
بگفتا هر شبش بينی چو مهتاب ؟ بگفت آری ، چو خواب آيد ، کجا خواب ؟ [ بيت 6 صفحه ی 45 ]
معنی : خسرو گفت آيا هر شب او را در خواب مثل مهتاب زيبا و نورانی می بينی ؟ فرهاد در پاسخ گفت : بلی اگر بخوابم او را در خواب مثل مهتاب می بينم اما خواب کجا بود . ( عشق شيرين خواب را از من ربوده است و در فراق او آرام و قرار ندارم .)
ارتباط معنايی : 1) چشم مجنون چون بخفتی همه ليلی ديدی / مدعی بود اگرش خواب ميسر می شد
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک ؟ بگفت انگه که باشم خفته در خاک [بيت 7 صفحه ی 45 ] معنی : خسرو گفت کی از عشق شيرين صرف نظر می کنی ؟ فرهاد در پاسخ گفت : زمانی که مرده باشم .
ارتباط معنايی : 1) از جان طمع بريدن آسان بود و ليکن /از دوستان جانی مشکل توان بريدن
بگفتا دوری از مه نيست در خور بگفت آشفته از مه دور بهتر [بيت 12 صفحه ی 45 ] معنی : در اين بيت فرهاد نديدن معشوق را به صلاح خود می داند . ارتباط معنايی : 1) زهر سو کرد بر عادت نگاهی / نظر نگه در افتادش به ماهی . 2) چو لختی ديد از آن ديدن خطر ديد / که بيش آشفته شد تا بيشتر ديد . 3) اگر مدعیان نقش ببينند پری را / دانند که ديوانه چرا جامه دريده است.
بگفتا گر بسر يابيش خوشنود بگفت از گردن اين وام افکنم زود [بیت 14 صفحه ی 45 ] معنی : خسرو گفت اگر او با هديه گرفتن سر تو خوشنود شود ؟ فرهاد گفت هرچه زود تر آن را تقديم می کنم .
ارتباط معنايی : 1) خواهم افکندن ز دست دل سر اندر پای دوست / گر ز من بپذیردش اين فخر بس باشد مرا
بگفت آسوده شو کاين کار خام است بگفت آسودگی بر من حرام است [بيت 16 صفحه ی 46 ] معنی : خسرو گفت :آس.ده خاطر باش و عشق شيرين را فراموش کن ، زیرا عاشق شدن تو کاری بيهوده است ، فرهاد گفت بر من عاشق آسايش حرام است .
ارتباط معنايی : 1) بيزارم از وفای تو یک روز و یک زمان / مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
بگفتا رو صبوری کن در اين درد بگفت از جان صبوری چون توان کرد [بيت 17 صفحه ی 46 ] معنی : خسرو گفت : برو با اين غم عشق بساز و به فکر وصال شيرين نباش ، فرهاد گفت : شيرين جان من است بدون جان چگونه می توانم شکيبايی کنم . ارتباط معنايی : 1) به عشق اندر صبوری خام کاری است / بنای عاشقی بر بيقراری است . 2) مستی و عاشقيم برد ز دست / صبر نايد ز هیچ عاشق مست . 3) صبوری از طريق عشق دور است / نباشد عاشق آن کس کاو صبور است . 4) ماهيان را صبر نبود يک زمان بيرون آب / عاشقان را صبر نبود در فراق دلستان 5) جان ماهی آب باشد صبر بي جان چون بود / چون که بی جان صبر نبود چون بود بی جان ز جان . بگفت از صبر کردن کس خجل نيست بگفت اين ، دل توان کرد ، دل نيست [ بيت 18 صفحه ی 46 ] معنی : خسرو گفت کسی از صبر کردن شرمنده نيست پس در غم عشق شيرين صبر کن و فکر وصال نباش . فرهاد گفت : دل می تواند صبر کند اما من عاشقم و دل خود را از دست داده ام .
ارتباط معنايی : 1) صبوری از طريق عشق دور است / نباشد عاشق آن کس کاو صبور است . بگفت از عشق کارت سخت زار است بگفت از عاشقی خوشتر چه کار است [ بيت 19 صفحه ی 46 ] معنی : خسرو گفت : از عشق کارت خيلی سخت شده است . فرهاد گفت : هيچ کاری بهتر از عاشقی نيست . ارتباط معنايی : من از اين بند نخواهم به در آمد همه عمر / بند پايی که بدست تو بود تاج سر است . اکسیر عشق از در درآمدی و من از خود بدر شدم گويي کز اين جهان به جهان دگر شدم [بیت 1 صفحه ی 48 ] معنی : از در وارد شدی و من از شدت شوق از خود بی خود شدم ، انگار که روح از تنم خارج شده . ارتباط معنايی : 1) تا خبر دارم از او بی خبر از خويش تنم / با وجودش ز من آواز نيايد که منم .
گوشم به راه تا خبر می دهد ز دوست صاحب خبر بيامد و من بی خبر شدم [ بیت 2 صفحه ی 48 ] معنی : منتظر بودم تا کسی خبری از دوست به من بدهد حال آنکه خود معشوق آمد و من از خود بی خود شدم . ارتباط معنايی : 1) گفت من خبری دارم از حقیقت عشق / دروغ گفت گر از خویش تن خبر دارد . 2) با هر که خبر گفتم ز اوصاف جمیلش / مشتاق چنان شد که چو من بی خبر افتاد . تا رفتنش ببينم و گفتنش بشنوم از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم . [بیت 6 صفحه ی 49 ] معنی : برای اینکه را رفتن معشوق رو ببینم و سخنانش را بشنوم ، همه ی وجودم چشم و گوش شد . ارتباط معنايی : 1) با صد هزار جلوه برون آمدی که من / با صد هزار ديده تماشا کنم تو را
بيزارم از وفای تو يک رو ز و يک زمان مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم [بیت 8 صفحه 49 ] معنی : نسبت به تو وفا دار نبوده ام ، اگر یک روز آسوده و آرام زندگی کرده باشم . ارتباط معنايی : 1) به شادی و آسايش و خواب و خور / ندارند کاری دل افگارها
او را خود التفات نبودی به صيد من من خويشتن اسير کمند نظر شدم [بیت 9 صفحه ی 48 ] معنی : معشوق قصدی برای گرفتار کردن من در دام عشق خود نداشت ، من خود م اسیر نگاه همچون کمند او شدم . ارتباط معنايی : 1) حاجت به ترکی نیستش تا در کمند آرد دلی / من خود به رغبت در کمند افتاده ام تا می برد . 2) تو مپندار که سعدی ز کمند تو گریزد / چون بدانست که در بند تو خوش تر ز رهایی . 3) ور قید می گشاید وحشی نمی گریزد / در بند خوب رویان بهتر ز رستگاری .
گويند روی سرخ تو ، سعدی ؟ که زرد کرد اکسير عشق بر مسم افتاد و زر شدم [ بیت آخر صفحه ی 49 ] معنی : به من می گویند ای سعدی چه کسی روی سرخ تو را زرد و بیمار کرد ؟ پاسخ می دهم که عشق مثل کیمیا بر وجود بی ارزش من راه یافت و مرا به طلای زرد تبدیل کرد و به من ارزش داد . ارتباط معنايی : ( فقط مصرع دوم ) 1) جان گدازی گر به آتش عشق / عشق را کيميای جان بينی 2) دست از مس وجود چو مردان ره بشوی / تا کيميای عشق بيابی و زر شوی . 3) گر نور عشق حق به دل و جانت افتاد / بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی .
دولت یار صبح اميد که به معتکف پرده ی غيب گو برون آی که کار شب تار آخر شد [ بیت 4 صفحه ی 51 ] معنی : به امید بشارت دهید که چون صبح در پس پرده ی غیب گوشه نشین بود طلوع کند زیرا نا امیدی که مانند شب بود به پایان رسید .
ارتباط معنايی : 1) بعد نو میدی بسی امید هاست / از پس ظلمت دو صد خورشیدهاست . 2) گرچند باشد شب دیر باز / بر او تیرگی نماند دراز . 3) پس ازتیرگی روشنی گیرد آب /برآید پس از تیره شب آفتاب
آن پريشانی شب های دراز و غم دل همه در سايه گيسوی نگار آخر شد [ بیت 5 صفحه 51 ] معنی : آن پریشانی شبهای هجران و غم دل ، همگی در سایه ی گیسوی یار به پایان آمد. ارتباط معنايی : 1)آن همه نازو تنعم که خزان می فرمود / عاقبت در قدم باد بهار آخر شد. باورم نيست زبد عهدي ايام ، هنوز قصه ی غصه که در دولت يار آخر شد [بیت 6 صفحه 51 ] معنی : با این که دولت تو روی نموده ، ولی من به دلیله بد عهدی و پیمان شکنی روزگار ، هنوز باور ندارم که قصه ی طولانی غم و غصه ما به پایان رسیده باشد. ارتباط معنايی : 1) از بس که بی تمیزی عالم ز حد گذشت / دوران به کام همت و باور نمی کنم . 2) از این سموم که بر طرف بوستان گذشت / عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی . اشارت صبح آرزوهای دو عالم دستگاه از کف خاکم غباری بيش نيست [ بيت 2 صفحه ی 53 ] معنی : آرزو های قدرت و شوکت دو جهان و تمام آرزوهای دو عالم در نظر من همچون غبار بی ارزش است . ارتباط معنايی : 1) سرم به دنيی و عقبی فرو نمی آيد / تبارک الله از اين فتنه ها که در سر ماست . 2) فاش می گويم و از گفته ی خود دلشادم / بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم . 3) چشم همت نه به دنيا که به عقبی نبود / عارف عاشق شوريده ی سر گردان را .
می رود صبح و اشارت می کند کاين گلستان خنده واری بيش نيست [ بيت 5 صفحه ی 53 ] معنی : گذر صبح به ما ياد آوری می کند که اين دنيای مادی و زندگی ، مثل خنده ی کوتاه و ناپايدار است . ارتباط معنايی : 1) برگ عدم ساز کن که دلا که در این عهد / عمر طبيعی نصيب برق و شرار است . غرقه ی وهميم ور نه اين محيط از تنگ آبی کناری بيش نيست . [ بيت 6 صفحه ی 53 ] معنی : چون اسير دريای توهم هستيم ، تصور می کنيم که به کنه و حقيقت هستی دست يافته ايم ، در حالی که هنوز به ساحلی بيشتر نرسيده ايم . ارتباط معنايی : 1) چه دارد جهان جز دل و مهر يار / مگر توده هايی ز پندارها 2) ره زين شب تاريک نبردند برون / گفتند فسانه ای و در خواب شدند . ای شرر از همرهان غافل مباش فرصت ما نيز باری بيش نيست [ بيت 7 صفحه ی 54 ] معنی : ای شرر من و تو نبايد از هم غافل باشيم چون مجال و فرصت زندگی کردن کوتاه و زود گذر است . ارتباط معنايی : 1) ده روز مهرگردون ، افسانه است و افسون / نيکی به جای ياران فرصت شمار يارا . 2) صوفی ابن الوقت باشد ای رفيق / نيست فردا گفتن از شرط طريق . 3)مکن عمر ضايع به افسوس و حیف / که فرصت عزیز است و الوقت سیف . 4) هان ای غزیز فصل جوانی به هوش باش / در پیری از تو هیچ نیاید به غیر خواب . 5) مباش غره بدین 5 روز نقد حیات / که عمر بر سر پا نیست و چرخ بر سر کار . 6) عمر چو دزدان در آرزوی فرار است / گاه به برق و گهی به باد سوار است . 7) نگویمت به تو می ماند از عزیزی عمر / که عمر اگر چه عزیز است هم نمی ماند .
بيدل اين کم همتان بر عز و جاه فخر ها دارند و عاری بيش نيست [ بيت آخر صفحه ی 54 ] معنی : ای بيدل ! فخر و ناز اين افراد سسست اراده ، به مال و مقام دنيايی ، ننگ آور است . ارتباط معنايی : 1) اين جاهلان که دعوی ارشاد می کنند / در خرقه شان به غير منم تحفه ای مياب مجنون و عيبجو اگر در ديده ی مجنون نشينی به غير از خوبی ليلی نبينی [بيت 4 صفحه ی 55 ] معنی : اگر با نگاهی عاشقانه به ليلی بنگری تنها زيبايی ها و خوبی های ليلی به چشمت می آيد و عيب های او را نمی بينی . ارتباط معنايی : 1) از دگر خوبان تو افزون نيستی / گفت : خامش چون تو مجنون نيستی . 2) من عاشقم و دل بدو گشته تباه / عاشق نبود ز عيب معشوق آگاه . 3) ور هنری داری و هفتاد عيب / دوست نبيند مگر آن يک هنر . تو کی دانی که ليلی چون نکويی است کزو چشمت همين بر زلف و رويی است [ بيت 5 صفحه ی 55 ] معنی : تو به زلف و چهره ی ليلی می نگری و ظاهر بين هستی ، کيفيت حسن او را درک نخواهی کرد . ارتباط معنايی : 1) عابدان آفتاب از دلبر ما غافلند / ای ملامت گو ، خدا را ، رو مبين آن رو ببين دل مجنون ز شکر خنده خون شد تو لب می بينی و دندان که چون شد [ بيت 8 صفحه ی 55 ] معنی : دل مجنون از خنده ی شيرين ليلی خون است ، ولی تو تنها لب و دندان او را می بينی که چگونه است . ارتباط معنايی : 1)عاقلان خوشه چين از سر ليلی غافلند / اين کرامت نيست جز مجنون خرمن سوز را تو مو می بينی و مجنون پيچش مو تو ابرو ، او اشارت های ابرو [ بيت 7 صفحهی 55 ] معنی : تو گيسوان ليلی را می بينی و ظاهر بين هستی ولی مجنون پيچ و تاب گيسوان او را می بيند تو ابروی ليلی را می بينی و ظاهر بين هستی ولی مجنون اشاره های آن را می بيند . ارتباط معنايی : 1) چشمان نظر به ميوه کنند / ما تماشا کنان بستانيم . 2) تو به سيمای شخص می نگری / ما در آثار صنم حيرانيم . 3) مرا به صورت شاهد نظر حلال بود / که هر چه می نگرم شاهدست در نظرم . 4) دو چشم در سر هر کس نهاده اند ولی / تو نقش بينی و من نقش بند می نگرم . 5) چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبت / خط همی بيند و عارف قلم صنع خدا را . 6) خود پرستان نظر به شخصی کنند / پاک بينان به صنع يزدانی . 7) ليکن آن نقش که در روی تو می بينم / همه را دين نباشد که بينند آن را . کسی را کاو را تو ليلی کرده ای نام نه آن ليلی است که از من برده آرام [ بيت آخر صفحه ی 55 ] معنی : آن کسی که تو نام او را ليلی نهاده ای آن ليلی نيست که آرام و قرار دل من را ربوده و مرا عاشق کرده است . ارتباط معنايی : 1) معشوق به چشم دگران نتوان ديد / جانان مرا به چشم من بايد ديد مست و هوشيار گفت : بايد حد زند هشيار مردم مست را گفت : هشياری بيار اينجا کسی هشيار نيست [ بيت آخر صفحه ی 81 ] معنی : محتسب گفت : انسان هوشيار و آگاه بايد مست را مجازات شرعی کند . مست گفت : کی می خواهد مرا مجازات کند چون که اين جا هوشياری وجود ندارد و مردم و مسئولان همه به فساد آلوده هستند . ارتباط معنايی : 1) گر حکم شود که مست گيرند / در شهر هر آنچه هست گيرند . 2) شه اگر باده کشان را همه بردار زند / گذر عارف و عامی همه بر دار فتد . 3) می خواره و سر گشته و رنديم و نظر باز / وان کس که چو ما نيست در اين شهر کدام است . 4) گر پرده ز روی کارها بردارند / معلوم شود که در چه کاريم همه . 5) ای کاش که هر حرام مستي دادی / تا من به جها نديدمی هشياری 6) در شهر يکی کس را هشيار نمی بينم / هر يک بدتر از ديگر شوريده و ديوانه تست : بيت ( در نيابد حال پخته هيچ خام / پس سخن کوتاه بايد والسلام ) با کدام بيت ارتباط معنايیندارد ؟ 1) سعدی سخن يار نگويد بر اغيار / هرگز نبرد سوخته ای قصه ی به خام 2) پير می خانه چه خوش گفت به دردی کش خويش/ که مگو حال دل سوخته با خامی چند 3) فردا به داغ دوزخ نا پخته ای بسوزد / کامروز آتش عشق ، از وی نبرد خامی 4) هر که در آتش نرفت بی خبر از سوز ماست / سوخته داند که چيست پختن سودای خام
بيت ( زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر / بگو سوز که بر من به برگ کاهی نيست ) با کدام بيت ارتباط معنايی دارد ؟ 1) بگفتم روز بی گاهست و ره بس دور ، گفتا رو / به من بنگر به ره منگر که من ره را نور ديده ام 2) در غم ما روز ها بی گاه شد / روز ها با سوز ها همراه شد 3) روز ها گر رفت ، گو رو ، باک نيست / تو بمان ، ای آن که چون تو پاک نيست 4) طوفان نوح را به نظر در نياورد / شور محبتی که در آب و گل من است
مصرع ( هر که بی روزی است روزش دير شد ) با کدام گزينه ارتباط معنايی دارد ؟ 1) هر که پايان بين تر او مسعود تر 2) هر که روزی بزايد روزی بميرد 3) روز اميد بس دراز بود 4) کسی را که کاهل بود گنج نيست
مفهوم بيت ( همه غيبی تو بدانی ، همه عيبی تو بپوشی / همه بيشی تو بکاهی ، همه کمی تو فزايی ) با کدام بيت تناسب دارد ؟ 1) مهيا کن روزی مار و مور / گر چند بی دست و پايند و زور 2) بشر ماورای جلالش نيافت / بصر منتهای جمالش نيافت 3) عزيزی که هر کز درش سر بتافت / به هر در که شد هيچ عزت نيافت 4) يکی را به سر بر نهد تاج بخت / يکی را به خاک اندر آرد به تخت بيت ( بگفتا گر به سر يابيش خشنود / بگفت از گردن اين وام افکنم زود ) با کدام بيت ارتباط معنايی دارد ؟ 1) جان فدای شکر شيرين شور انگيز او / کز فراقش دست بر سر چون مگس باشد مرا 2) در سر من نيست الا وصل آن دلبر هوس / تا سرم بر جای باشد اين هوس باشد مرا 3) خواهم افکندن ز دست دل سر اند پای دوست / گر ز من بپذيردش اين فخر بس باشد مرا 4) بر وصالش يک نفس گر دسترس باشد مرا / حاصل عمر عزيز آن يک نفس باشد مرا
بيت ( تا رفتنش ببينم و گفتنش بشنوم / از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم ) با کدام بيت ارتباط معنايی دارد 1) به می خانه گهی مستم ، ندانم پای از دستم / گهی برصومعه با جبه و دستار می گردم 2) از پا تا به سر همگی ديده ها شويد / حسن و جمال دلکش دلدار بنگريد 3) ز اوصاف جمال او کنم تا نکته ای روشن / ز سر تا پا زبان باشم ز پا تا سر بيان گردم 4)جنون عشق سرا پای من گرفت از من / چنان که پای زسر ، سر ز تن نمی دانم
بيت چون شبنم اوفتاده بودم پيش آفتاب / مهرم به جان رسيد و به عيوق بر شدم با کدام يک از ابيات زير ارتباط مفهومی دارد ؟ 1) دستم نداد قوت رفتن به پيش دوست / چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم 2) تا رفتنش ببينم و گفتنش بشنوم / از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم 3) گويند روی سرخ تو سعدی که زرد کرد / اکسير عشق بر مسم افتاد و زر شدم 4) بيزارم از وفای تو يک روز و يک زمان / مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
بيت ( آن پريشانی شب های دراز و غم دل / همه در سايه ی گيسوی نگار آخر شد ) با کدام بيت ارتباط معنايی دارد ؟ 1) آن هم ناز و تنعم که خزان می فرمود / عاقبت در قدم باد بهار آخر شد 2) سر آن ندارد امشب که بر آيد آفتابی / چه خيال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی 3) در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود / از گوشه ای برون آی ، ای کوکب هدايت 4) می رود صبح و اشارت می کند / کاين گلستان خنده واری بيش نيست کدام بيت با ساير ابيات ارتباط معنايی ندارد ؟ 1) گر ز عشق اندک اثر می ديده ای / عيب ها جمله هنر می ديده ای 2) عيب بين زانی که تو عاشق نه ای / لا جرم اين شيوه را لايق نه ای 3) عوام عيب کنندم که عاشقی همه عمر / کدام عيب که سعدی چنين هنر دارد 4) ز دشمنان شنو ای دوست تا چه می گويند / که عيب در نظر دوستان هنر باشد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۲ساعت 16:52  توسط جغراتی
|
|