تلخیص داستان های گیل گمش ، بالدر ، انه اید و آشیل

                                                                                    

گیل گمش :

گیل گمش پادشاهی خودکامه و پهلوان بود. او که نیمه‌آسمانی است دوسوم وجودش ایزدی و یک‌سومش انسانی است. حماسه گیل گمش با ذکر کارها و پیروزی‌های قهرمان آغاز می‌شود به گونه‌ای که او را مردی بزرگ در پهنه دانش و خرد معرفی می‌کند. از جمله او می‌تواند توفان را پیش‌بینی کند. مرگ دوست صمیمی‌اش اِنکیدو او را بسیار منقلب کرده و گیل گمش پای در سفری طولانی در جستجوی جاودانگی می‌گذارد، سپس خسته و درمانده به خانه بازمی‌گردد و شرح رنج‌هایی را که کشیده بر گل‌نوشته‌ای ثبت می‌کند.

در زمانهای بسیار قدیم، در سرزمین اوروک سلطانی بود نیرومند به نام گیل گمش که اکنون دیرزمانی از روزگار او می‌گذرد. دو سوم بدنش خدایی و یک سومش انسانی و میرا بود و در سراسر زندگی این خصلت دوگانه را با خود داشت. همچون خدایان، نیرومند و شکوهمند بود و کوشید تا جاودانه بماند، ولی آن بخش از بدنش که انسانی بود نمی گذاشت و سرانجام هم مرد.

گیلگمش از آغاز زندگی سلطان اوروک بود و فرمانروایی خودکامه و مخوف به شمار می‌رفت. همه جوانها را برده خود می‌کرد و دختران و زنان را می‌ربود تا در قصرش خدمت کنند. همه بندگانش هم از او ناراضی بودند. سرانجام، همه از دست او به جان آمدند و به خدایان پناه بردند. آنو، خداوندگار آسمان، شکوه آنان را شنید و از بدبختی آنها دلش به رحم آمد. او هم به نوبه خود دست به دامن آرورو الاهه بزرگ شد که در گذشته، خودش آدمها را از گل به وجود آورده و در آنها روح دمیده بود.

آرورو هم اطاعت کرد و مثل کوزه گران، آب و گل رس را در کف دستش مخلوط کرد و از زیر دستش موجودی عظیم الجثه بیرون آمد که قد و بالای گیلگمش را داشت و دقیقا شبیه خداوند آنو بود و اسمش را انکیدو گذاشت. در وجود او جنگ سرشته بود و ظاهرش سراپای بر خشونت درون گواهی می‌داد.

موهایی بلند داشت که به پشت سرش می‌ریخت، تمام بدنش را مو پوشانده بود، به طوری که از پوست حیوانی که بر تن کرده بود تمیز داده نمی شد.

وقتی آرورو انکیدو را ساخت، در زمین رهایش کرد و او هم مثل حیوانات زندگی می‌کرد. مثل گراز در باتلاقها می‌رفت و چون غزال از علفهای بلند می‌گذشت.

شب هنگام برای نوشیدن آب به سرچشمه‌ها می‌رفت، انکیدو چنین می‌زیست، از گرمی خورشید و لطافت بادی که بر او می‌ورزید، از علفی که غذایش بود، لذت می‌برد، و کسی هم از او خبری نداشت. اما سرانجام شبی، یک شکارچی که در کنار چشمه در کمین آهو نشسته بود، این موجود عظیم الجثه را که شبیه آدم ولی حرکاتش شبیه به حیوانات بود دید، معطل نشد و پا به فرار گذاشت.

نفس زنان به خانه برگشت، پدر شکارچی متوجه شد که قضیه بسیار جدی است و پسرش به تنهایی از پس این دشمن برنمی آید.

به پسرش توصیه کرد به شهر اوروک برود و از گیلگمش کمک بخواهد. شکارچی هم راه افتاد تا از سلطان کمک بگیرد. آنو هم وقتی از آرورو خواست که انکیدو را خلق کند، همین را می‌خواست. برای مقابله با سلطان مستبد به هماوردی نیاز بود که در زور و قدرت همتای او باشد، و آرورو فکر کرده بود که اگر این دو با هم روبه رو شوند، آبشان در یک جوی نمی رود و به جنگ می‌پردازند.

آن وقت است که مردم اوروک نفسی راحت خواهند کشید. گیلگمش وقتی شنید غولی در سرزمینی که از آن اوست آزدانه می‌چرخد، حیله ای اندیشید و به شکارچی گفت: - برگرد به سرچشمه ای که غول برای آب خوردن می‌آید. اما تنها مرو، دختری را با خودت ببر، یکی از زیباترین خدمتکاران را، اما مگذار با غول سخن بگوید. خودت هم از آن دو کناره بگیر و تنهایشان بگذار و ببین چه می‌شود. شکارچی اطاعت کرد و به همراه یکی از خدمتکاران گیلگمش به روستای خود برگشت.

شب بعد، هر دو به سرچشمه رفتند. انکیدو تا آن وقت چنین موجودی ندیده بود و از نوع بشر تنها همان شکارچی را دیده بود که تازه متوجه چیز خاصی هم نشده بود. اما این بار با دنیایی آشنا شده بود که هیچ شناختی از آن نداشت. انکیدو را هوس همراهی دختر فرا گرفت.

آن وقت هر سه تن، شکارچی و دختر، و انکیدو، راه اوروک را پیش گرفتند. در اوروک، گیلگمش خوابی دیده بود. خواب دیده بود که در کمال قدرت بین جنگاورانش ایستاده است.

ناگهان چیز مرموزی از آسمان فرو افتاد، قطعه سنگی بسیار عظیم و سنگین، و چون گیلگمش خواست آن را بلند کند، هر چه زور به کار برد نتوانست. آن وقت تمام مردم شهر از بازرگانان و پیشه ور و صنعتگر، حتی سربازان و دولتمندان گرد سنگ جمع آمدند و در برابر آن سر تعظیم فرود آوردند.

پس گیلگمش به سوی آن سنگ لعنتی رفت، ولی این بار با شگفتی تمام دریافت که سنگ سبک شده است. آنچنان سبک که او به راحتی توانست آن را از جا بلند کند و جلوی پای مادرش، ملکه محترم نین سون، بگذارد. در همان شب، خواب دیگری هم دید.

این بار خواب دید که از آسمان تبری سنگی فرو افتاد؛ تبری بس زیبا، صیقلی، و دو لبه. سلاحی در خور خدایان، شبیه آنچه روستاییان " سنگ صاعقه " می‌نامند و خداوند آنو به هنگام رعد و برق آن را بر سر مردم نازل می‌کند. همچون نخستین بار، همه مردم اوروک برای پرستش گرد تبر جمع آمده بودند. گیلگمش باز هم آن را برداشته و به مادرش تقدیم کرده بود. مادرش هم تبر را برداشت و به پسرش گفت این تبر در آینده همسر او خواهد شد. صبح، گیلگمش با خستگی از خواب برخاست.

پس از تلاشهای سختی که به هنگام خواب کرده بود، هنوز ناراحت و نگران بود. همه می‌دانند که رؤیا و خواب پیام خدایان است و شوخی بردار نیست. سرانجام نزد مادرش رفت تا با او مشورت کند. وقتی داستان را باز گفت، پیرزن با آن درایتی که در خوابگزاری داشت، تعبیر خواب را دریافت و گفت: - پسرم، خدایان برای تو رقیبی تراشیده اند، جنگجویی شجاع و نیرومند همتای تو. او را از آسمان به زمین فرستاده اند و اینک در راه شهر اوروک است. مر دم شهر با ستایش در او می‌نگرند، اما او دشمن تو نخواهد شد، بلکه دوست و همراهی جدایی ناپذیر خواهد شد که در همه حال به تو یاری خواهد کرد. همان شد که مادر گیلگمش پیش بینی کرده بود. انکیدو به شهر آمد و نزدیکترین دوست گیلگمش شد.

 

بالدر

 رب النوع نور، لذت، پاکی، معصومیت و دوستی در اساطیر اسکاندیناوی است. پسر اودین و فریگ، هم در میان خدایان و هم در میان انسان ها محبوب بود، و انسان ها او را بهترین خدایان می‌دانستند. او بسیار زیبا، خردمند و خوش زبان بود، هر چند که قدرت کمی داشت.

بیشتر داستان های حول شخصیت بالدر، داستان مرگ او را بازگو می کنند: بالدر رویاهایی راجع به مرگ خودش می بیند و مادرش، فریگ، برای حفاظت از فرزندش در جهان، دوره افتاده و از همه ی  اشیا، موجودات و نیروهای طبیعت (از مارها، فلزات، بیماریها، سموم و حتی آتش) سوگند گرفت که به پسرش آسیبی نرسانند. همه ی  این ها سوگند یاد کردند که نوع آن ها هرگز به بالدر آسیب نرسانده و در آسیب زدن به او نقشی نیز نداشته باشند.با تصور رویین تن شدن بالدر، خدایان از آن پس با قرار دادن بالدر به عنوان هدف تیرها و سلاح های خود به تفریح می پرداختند.لوکی خبیث و حقه باز، به بالدر حسادت ورزید و در پی علت رویین تنی او ظاهر خود را تغییر داد و نزد فریگ رفت و علت را پرسید. هنگامی که فریگ پاسخ داد که تمام موجودات سوگند خورده اند که به بالدر آسیبی نرسانند، لوکی بداندیشانه پرسید:«همه چیز؟» و فریگ به او گفت که تنها یک بوته کوچک« داروش »در غرب بود که به خاطر کوچکی، وی بی توجه از آن گذشته است .

لوکی با عجله به سراغ داروش رفت و آن را یافت و از آن یک دارت ساخت. سپس به محل ضیافت خدایان بازگشت و دید که هود (یا هودر) برادر دوقلوی بالدر که نابینا بود در گوشه ای از محفل نشسته است. به سراغ هودر رفت و از او پرسید که چرا در بازی شرکت نمی کند. هودر جواب داد که اولا چون کور است و ثانیا چیزی برای پرتاب به سمت بالدر ندارد. لوکی،  دارت را به هودر داد و از او خواست که با راهنمایی او در بازی شرکت کند. هودر، دارت را با راهنمایی لوکی پرتاب کرد و دارت مستقیما به قلب بالدر خورد و او بی جان بر زمین افتاد.

در حالی که خدایان مشغول عزاداری برای بالدر بودند، اودین فرزند دیگرش، هرمود دلاور را سوار بر سلیپنیر به سوی هل، الهه دنیای مردگان فرستاد تا به التماس از او بخواهد که بالدر را به دنیای زندگان بازگرداند. هل تقاضای خدایان را تحت یک شرط پذیرفت: هرآنچه که در دنیا وجود دارد، زنده یا مرده باید برای بالدر عزاداری و شیون نمایند. با توجه به محبوبیت بالدر کار ساده به نظر می رسید و همه در جهان با کمال میل برای او گریستند. همه جز یک تن که گریه تمام جهان را بی اثر نمود: لوکی خود را به صورت ماده غولی درآورد و از گریه کردن برای بالدر سرباز زد و لذا بالدر در دنیای مردگان باقی ماند.

خدایان جنازه خدای مرده را لباس سراسر قرمز پوشاندند و او را بر روی تل هیزم مرده سوزی بر عرشه کشتی خودش، رینگهورن، قرار دادند. در کنار او همسرش، نانا  آرمید. اسب بالدر و گنجینه هایش نیز در کنار او قرار گرفتند و پس از آتش زدن تل هیزم، کشتی توسط ماده غولی به نام هیروکین به دریا فرستاده شد . لوکی نتوانست از انتقام خدایان بگریزد و هودر نیز توسط والی، پسر اودین کشته شد. والی دقیقا به همین هدف و برای گرفتن انتقام بالدر زاده شده بود.

 

انه اید

انه اید پس از گیل گمش سومری و پس از ایلیاد و اودیسه سومین داستان حماسی جهان است این داستان دنباله ایلیاد است. ویرژیل داستان خود را از همان جایی که هومر با ویرانی و آتش زدن تروا به پایان می رساند آغاز کرده است.

پس از اینکه یونانی ها تروا را به آتش می کشند آینیاس (انه) داماد شاه پریام به اتفاق نیروهایش با 21 کشتی فرار می کند و مدت هفت سال در اطراف مدیترانه ساکن می شود آینیاس و همراهانش سختی های بسیار تحمل می کنند اما سرانجام وارد کارتاژ می شوند . آنان مورد نوازش «دیدو» ملکه آنجا قرار می گیرند؛ ملکه عاشق آینیاس می شود و آینیاس را ترغیب می کند تا به عنوان نایب حاکم در کارتاژ اقامت گزیند. اما آینیاس که سرنوشت او در جای دیگر نهفته است، دزدانه راهی سیسیل می شود ، «دیدو» از فرار انه خودکشی می کند .

 آینیاس پس از بازدید از جهان زیرین، در آنجا با روان پدرش دیدارمی کند .پدرش آینده پر شکوه رم را تا زمان فرمانروایی اگوست وسپس تاسیس رم به دست اولاد آینیاس و عظمت آینده آن را  پیشگویی می کند . اوآنگاه رهسپار لاتیوم در ایتالیا می شود و در آنجا به گرمی از طرف پادشاه «لاتینوس » مورد استقبال قرار می گیرد. لاتینوس به آینیاس وعده می دهد که « لاوینیا »دخترش را به همسری وی در آورد ، اما قبلاٌ مادر لاوینیا  اورا به نامزدی تورنوس شاهزاده روتولی در آورده بود. لاتینوس دو رقیب را به مبارزه دعوت می کند بعد از نبردی بی حاصل تورنوس برای فیصله دادن به موضوع ،جنگ تن به تن را پیشنهاد می کند. آینیاس مبارزه را می پذیرد و تورنوس کشته می شود. آینیاس با لاوینیا ازدواج می کند و وارث تاج و تخت می گردد.

آشیل

آشيل يا اخيلوس فرزند پليوس يا پله ( پهلوان يوناني ، يار هراکليس ، پادشاه مير ميدنها ) و تتيس بود . هراکليس خداي خدايان اساطير يونان و پدر اکثر خرده خدايان قصد داشت خود با تتيس وصلت کند اما با پيشگويي تايتان پرومتوس از ازدواج با تتيس منصرف شد و او را به پليوس که قهرمان مورد لطفش بود واگذاشت . پس از تولد ، تتيس آشيل نوزاد را به جهان زيرين برد ، او را از پاشنه گرفت و در رود سياه جهان مردگان ( ستيکس ) فرو برد . بدين جهت تمام اعضاي بدن آشيل رويين تن گرديد و تنها قوزک پايش که در دست مادر بود آسيب پذير باقي ماند . پس از تولد آشيل فنيکس و سانتر شيرون تعليم او را به عهده گرفتند . شيرون تيراندازي و مداواي مجروحين را به او آموخت و براي ازدياد نيرو و زور وي با مغز شيران او را تغذيه نمود . در اين ميان هلن دختر زئوس و همسر زيباي منلا پادشاه يونان با پاريس پسر پيريام پادشاه تروا گريخت و همين موضوع موجب بروز جنگ هاي ده ساله ي يونان و تروا گرديد .

با پيشگويي کالکاس مبني بر کشته شدن آشيل در مقابل شهر تروا تتيس فرزندش آشيل را به صورت زني به نام پيرا درآورد و به دربار ليکومد در جزيره ي پيروس فرستاد تا نتوانند او را پيدا کنند و به جبهه ي جنگ بفرستند . سپاهيان يونان که بدون کمک و ياري آشيل قادر نبودند شهر تروا را فتح کنند اوليس را مامور کردند تا او رابه آنجا ببرد . اوليس او را با حيله به تروا کشانيد . وجود اخيلوس موجب وحشت دشمنان گرديد . در ميانه ي جنگ هکتور فرزند پيريام و فرمانده سپاه تروا پسر عموي آشيل (‌پاترکل ) را به سبب شباهت زيادش با آشيل به اشتباه به قتل رسانيد . آشيل به انتقام جويي برخاست و هکتور، پهلوان تروا ، را کشت و پاهاي اورا به گردونه ي خويش بست و سه بار گرد حصار شهر گرداند ولي بر اثر زاري و تضرع پيريام پير او را برگرداند . قبل از پايان جنگ پاريس فرزند کوچک تر پريام ، شاه تروا ، آشيل را با تيري زهرآلود هدف قرار داد . آپولون ، خداي خورشيد ، تير را به پاشنه ي آسيب پذير آشيل هدايت کرد و به زندگي کوتاه او پايان داد . « بر طبق روايت ديگر وقتي که آشيل در معبد آپولون قصد ازدواج با پوليکسن دختر پيريام را داشت به دست پاريس کشته شد » پس از مرگ آشيل ، اژاکس و اوليس جسد او را از دست اهالي تروا رهايي دادند و براي تصرف اسلحه ي او در برابر بزرگان به منازعه پرداختند تا عاقبت اوليس آنها را به تصرف خود درآورد . خاکستر جسد اخيلوس را يونانيان به دماغه سيژه منتقل کردند و معابدي به افتخار او بر پا ساختند و او را همچون خدايان ستودند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۲ساعت 17:4  توسط جغراتی  |