|
مناظره ی خسرو با فرهاد منظومه ی خسرو و شیرین نظامی، زیباترین منظومه عاشقانه در ادب فارسی است. خسرو پرویز، شهریار خوش گذران ساسانی دل در گرو محبت شیرین، شاهزاده ای ارمنی دارد. در میانه ی راهِ عاشقی، به نام فرهاد، فریفته ی شیرین می شود و خسرو برای برداشتن رقیب از سر راه، او را به کندن کوه بیستون می گمارد. فرهاد هنرمند تندیسگر در آن کوه به بریدن سنگ مشغول می شود و سرانجام، جان بر سر دل دادگی می نهد. داستان خسرو و شیرین بارها مورد تقلید شاعران پس از نظامی قرار گرفته است. امیر خسرو دهلوی و وحشی بافقی از مشهورترین مقلدان این منظومه اند. مناظره ی خسرو با فرهاد از زیباترین بخش های منظومه ی خسرو و شیرین نظامی است. خسرو مظهر قدرت و فرهاد نمونه ی خاکساری و پاک بازی است و سرانجامِ این مناظره، عجز و ناتوانی خسرو از مناظره و پرسیدن. کاربرد شیوه ی مناظره یا سؤال و جواب در ادبیّات فارسی سابقه ای طولانی دارد. در شعر فارسی، اسدی توسی را مبتکر این فن دانسته اند. جز نظامی، سعدی، حافظ و خواجوی کرمانی، از معاصران، ملک الشّعرای بهار و پروین اعتصامی بیش از دیگران از این شیوه بهره جسته اند. استادانه ترین نمونه های معاصر مناظره، مناظرات زیبا و آموزنده ی پروین اعتصامی است. مناظره ی فرهاد با خسرو، آمیزه ای شگفت و بدیع از ایجاز و رسایی و زیبایی و نشانگر استادی و توانایی شاعر بزرگ گنجه است. مناظره ی خسرو با فرهاد نخستین بار گفتش کز کجایی؟ بگفت از دار ملک آشنایی دارملک : پایتخت آشنایی : عشق ، دوستی نخستین : صفت شمارشی تربیتی / نخستین بار : گروه قیدی «ش» : متمم هستم : فعل جمله ی چهارم است که به قرینه ی معنوی حذف شده است. معنی : ابتدا خسرو به او گفت : تو اهل کجا هستی؟ فرهاد در پاسخ گفت: از سرزمین عشق و دوستی هستم. (فرهاد در پاسخ، به عشق شدید خود نسبت به شیرین اشاره دارد.) بگفت آن جا به صنعت در چه کوشند؟ بگفت انده خرند و جان فروشند صنعت : کار ، پیشه آن جا : قید مکان چه : ضمیر پرسشی در نقش متمم کوشند : می کوشند (مضارع اخباری) بگفت : فعل و بقیه ی جمله مفعول آن می باشد انده : مفعول برای فعل «خرند» جان : مفعول برای فعل «فروشند خرند و فروشند : تضاد معنی : خسرو گفت : شغل مردم آن جا چیست؟ فرهاد در پاسخ گفت : جان فروشی می کنند و در مقابل غم و اندوه می خرند. یعنی اینکه عاشق پیشه اند و غم معشوق را با جان و دل خریدارند. مفهوم کلی بیت ارتباط دارد با ابیات کشیدند در کوی دلدادگان میان دل و کام دیوارها طره ی پریشانش دیدم و به دل گفتم این همه پریشانی بر سر پریشانی حاصلی نیست به جزغم ز جهان خواجو را شادی جان کسی کاو ز جهان آزاد است بگفتا جان فروشی در ادب نیست بگفت از عشق بازان این عجب نیست بگفتا : «الف» در «بگفتا» الف جوابیّه است ادب : رسم رایج این : ضمیر اشاره در نقش نهادی و مرجع ضمیر «جان فروشی» معنی: خسرو گفت: جان دادن دور از آدب است و مرسوم نیست. فرهاد در پاسخ گفت: این کار (جان دادن) از عاشقان عجیب نیست. بگفت از دل شدی عاشق بدین سان؟ بگفت از دل تو می گویی، من از جان از دل : از صمیم قلب ، از ته دل ، واقعاً می گویم : فعل مضارع اخباری و به قرینه ی معنوی در جمله ی پنجم حذف شده است. دل و جان : مراعات نظیر سان و جان : جناس ناقص معنی: خسرو گفت: آیا از صمیم دل این گونه عاشق شده ای؟ فرهاد در پاسخ گفت: تو خیال می کنی که من از صمیم دل عاشق شده ام ولی من می گویم نه تنها از صمیم دل بلکه از صمیم جان، عاشق شیرین شده ام و سراسر وجودم عشق به اوست. بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟ بگفت از جان شیرینم فزون است جان شیرین : حسَ آمیزی شیرین: در مصراع دوم صفت، به معنی عزیز و دوست داشتنی (شیرین با شیرین ، جناس نام دارد شیرین در مصراع اول آرایه ی ایهام دارد: ۱ ـ شیرین و گوارا (صفت) ۲ ـ شیرین بانوی ارمنی (مضاف الیه چون: ضمیر پرسشی در نقش مسند« م» : ضمیر متَصل در نقش مضاف الیه معنی: خسرو گفت: عشق شیرین (عاشق شدن بر شیرین) برای تو چگونه است؟ فرهاد در پاسخ گفت: شیرین، برای من از جان هم عزیزتر و با ارزش تر است. بگفتا هرشبش بینی چو مهتاب؟ بگفت آری، چو خواب آید، کجا خواب؟ تشبیه : او، مشبه / مهتاب، مشبه به / چو، ادات تشبیه «ش» ضمیر متَصل در نقش مفعول چو : در مصراع اول در معنی « مثل و مانند» = حرف اضافه چو : در مصراع دوم در معنی « اگر» = پیوند وابسته ساز (حرف ربط) شب ، مهتاب ، خواب : مراعات نظیر کجا : قید پرسش در مفهوم استفهام انکاری معنی: خسروگفت: آیا هر شب او را (شیرین) مثل مهتاب زیبا و نورانی می بینی؟ فرهاد در پاسخ گفت: بلی، اگر بخوابم او را در خواب مثل مهتاب می بینم اما خواب کجا بود. (عشق شیرین خواب را از من ربوده است و در فراق او آرام و قرار ندارم.) بگفتا دل زمهرش کی کنی پاک؟ بگفت آن گه که باشم خفته درخاک پاک و خاک : جناس ناقص دل از مهر کسی پاک کردن : کنایه از فراموش کردن عشق کسی، بیرون کردن عشق کسی از دل باشم خفته در خاک : کنایه از این که مرده باشم ش : ضمیر متصل در نقش مضاف الیه و مرجع ضمیر « شیرین» کی : ضمیر پرسشی در نقش قید پرسشی پاک کنی : فعل مرکب / باشم : فعل مضارع التزامی معنی: خسرو گفت: کی از عشق شیرین صرف نظر می کنی؟ فرهاد در پاسخ گفت: زمانی که مرده باشم. (تا زنده هستم عاشق شیرینم و فقط مرگ می تواند عشق شیرین را از من جدا سازد.) ارتباط معنایی دارد با بیت : از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن // از دوستان جانی مشکل توان بریدن بگفتا گر خرامی در سرایش؟ بگفت اندازم این سر زیر پایش نکات مهم خرامیدن : رفتن (در اینجا) چه خواهی کرد : جمله ی پرسشی است که به قرینه ی معنوی از بیت حذف شده است. اندازم : می اندازم (فعل مضارع اخباری سر زیر پای کسی انداختن : کنایه از جان نثاری و فدا شدن در راه او سر» و «سرا» جناس ناقص افزایشی سر و پا : مراعات نظیر و تضاد ش : ضمیر متّصل در نقش مضاف الیه معنی : خسرو گفت: اگر زمانی به سرای او (شیرین) راه یابی (چه خواهی کرد یا چه می کنی؟) فرهاد در پاسخ گفت: سر و جانم را فدایش خواهم کرد مفهوم : عاشقان کشتگان معشوقند و از بذل جان دریغ نمی ورزند. بگفتا گرکند چشم تو را ریش؟ بگفت این چشمِ دیگر دارمش پیش ریش : زخمی ، زخم ریش ، پیش : جناس ناقص دارمش : « ش» مضاف الیه (پیشِ او) دارمش پیش: تقدیمش می کنم (پیش داشتن: کنایه از تقدیم کردن) چه خواهی کرد؟ : جمله ی پرسشی محذوف است. معنی: خسرو گفت: اگر شیرین چشم تو را زخمی کند، چه خواهی کرد؟ فرهاد در پاسخ گفت: چشم دیگرم را تقدیمش می کنم تا مجروح و نابینا سازد مفهوم بیت: بیانگر اخلاص ، تسلیم و سرسپردگی عاشق است. بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ؟ بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ آهن : مجازاً تیشه تشبیه : ور خود بود سنگ ؛ اگر خود مانند سنگ محکم باشد. کسی : ضمیر مبهم در نقش نهادی « ش» : ضمیر متّصل در نقش مفعولی و مرجع ضمیر «شیرین» فراچنگ آرد : به دست آورد ، فعل مرکب چنگ و سنگ : جناس ناقص / آهن و سنگ : مراعات نظیر چه خواهی کرد؟ جمله ی پرسشی محذوف معنی: خسرو گفت: اگر کسی شیرین را به دست آورد و با او ازدواج کند (چه خواهی کرد؟) فرهاد در پاسخ گفت: اگر مثل سنگ مقاوم و سخت باشد با تیشه او را درهم می شکنم و نابود می کنم. مصراع دوم بیت بیانگر غیرت عاشقانه فرهاد است. بگفتا گر نیابی سوی او راه؟ بگفت از دور شاید دید در ماه راه و ماه : جناس ناقص اختلافی چه خواهی کرد؟ جمله پرسشی محذوف معنی: خسرو گفت : اگر نتوانی به وصالش برسی و در کنار او قرار بگیری (چه خواهی کرد؟) فرهاد در پاسخ گفت: برای دلباخته ای چون من، شایسته ی آن است که معشوق زیبا را از دور تماشا کنم. بگفتا دوری از مه نیست در خور؟ بگفت آشفته از مه دور بهتر ـ گذشتگان بر این باور بوده اند که دیوانه چون در ماه بنگرد، دیوانه تر شود. (تلمیح و ضرب المثل) آشفته : پریشان ، دیوانه (در اینجا) ، صفت جانشین اسم در نقش نهادی مه : استعاره از شیرین معنی: خسرو گفت: دوری از یارِ ماه پیکر شایسته نیست. فرهاد در پاسخ گفت : عاشق دیوانه (فرهاد)، هرچه در ماه ننگرد و از آن دور باشد، بهتر است. (اگر او را از نزدیک ببینم، بیش از پیش، شیفته می شوم و آرام و قرار از دست می دهم چنان که آدم شیدا و دیوانه اگر در ماه بنگرد دیوانه تر می شود.) مفهوم : در این بیت ، فرهاد ندیدن معشوق را به صلاح خود می داند. ارتباط معنایی دارد با ادبیات زهر سوکرد بر عادت ، نگاهی نظر ناگه در افتادش به ماهی چو لختی دید از آن دیدن خطر دید که بیش آشفته شد تا بیش تر دید گر مدعیان نقش بینند پری را دانند که دیوانه چرا جامه دریده است بگفتا گر بخواهد هر چه داری؟ بگفت این از خدا خواهم به زاری داری و زاری: جناس ناقص اختلافی، قافیه این : ضمیر اشاره در نقش مفعولی و مرجع ضمیر جمله ی قبلی است. (بخواهد هرچه داری) از خدا خواهم به زاری: با التماس از خدا میخواهم. چه خواهی کرد؟ جمله ی پرسشی به قرینه ی معنوی مخذوف است. معنی: خسرو گفت: اگر شیرین هر چه داری از تو بخواهد (چه خواهی کرد) فرهاد در پاسخ گفت: این آرزو را (هر چه دارم از من بخواهد) با التماس ازخدا می خواهم مفهوم: اخلاص و پاک بازی عاشق. بگفتا گر به سر یابیش خشنود؟ بگفت از گردن این وام افکنم زود توضیحات ۲: اگر او با هدیه گرفتن سر تو خشنود شود ش: ضمیر متصل در نقش مفعولی وام: منظور سر است. (فرهاد سر خود را دینی برگردن خود می داند.) وام از گردن افکندن: کنایه از دین خود را ادا کردن. / سرو گردن و وام: مراعات نظیر چه خواهی کرد؟ جمله ی پرسشی محذوف به قرینه ی معنوی است. معنی: خسرو گفت اگر او (شیرین) با هدیه گرفتن سر تو خشنود شود (چه می کنی؟) فرهاد در پاسخ گفت: هر چه زودتر آن را تقدیم می کنم (چرا که این سر به گردن من وامی از آنِ شیرین است.) مفهوم: تمام وجود عاشق فدای یک لحظه خشنودی معشوق باد. بگفتا دوستیش از طبع بگذار بگفت از دوستان ناید چنین کار ش: ضمیر متصل در نقش مضاف الیهی از طبع بگذار: کنایه از « صرف نظر کن، فراموش کن.» ناید: مخفف « نباید» در معنای « نمی آید» فعل مضارع اخباری است. چنین: صفت اشاره. معنی: خسرو گفت: عشق و دوستی شیرین را فراموش کن، فرهاد در پاسخ گفت: از عاشقانی مثل من، چنین کاری بر نمی آید و نمی توانم عشق او را از دل بیرون کنم. مفهوم: مصراع دوم بیت بر پایداری عاشق دردوستی و عشق تأکید دارد. بگفت آسوده شو،کاین کار خام است بگفت آسودگی بر من حرام است کار : منظور «عاشق شدن خام: نسنجیده، بی نتیجه، در نقش مسند معنی: خسرو گفت: آسوده خاطر باش و عشق شیرین را فراموش کن زیرا عاشق شدن توکاری بی نتیجه و بیهوده است. فرهاد در پاسخ گفت: بر من عاشق، آسایش حرام است. مفهوم: بنای عاشقی بر بی قراری است. ارتباط معنایی دارد با بیت: بیزارم از وفای یک روز و یک زمان // مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم بگفتا رو صبوری کن در این درد بگفت از جان صبوری چون توان کرد؟ توضیحات۳: بدون جان( معشوق) چگونه میتوانم شکیبایی کنم چون: قید پرسش جان: استعاره از شیرین خانم درد و کرد: جناس ناقص اختلافی استفهام انکاری، از جان صبوری چون توان کرد؟ معنی: خسرو گفت: برو با این درد و غم عشق بساز و صبر پیشه کن و به فکر وصال شیرین نباش. فرهاد در پاسخ گفت: شیرین جان من است بدون جان (شیرین خانم) چگونه می توانم شکیبایی کنم. ارتباط معنایی دارد با: به عشق اندر صبوری خام کاری است بنای عاشقی بر بی قراری است مستی و عاشقیم برد زدست صبر ناید ز هیچ عاشق مست صبوری از طریق عشق دور است نباشد عاشق آن کس کاو صبور است ماهیان را صبر نبود یک زمان بیرون آب عاشقان را صبر نبود در فراق دلستان جان ماهی آب باشد صبر بی جان چون بود چون که بی جان صبر نبود چون بود بی جان زجان بگفت از صبر کردن کس خجل نیست بفگت این، دل تواند کرد، دل نیست توضیحات: دل می تواند صبر و شکیبایی پیشه گیرد: حال آنکه من دل خود را از دست داده ام. این: ضمیر اشاره در نقش مفعولی مرجعش « صبر کردن تواند کرد: فعل در وجه مصدری نیست: فعل غیر اسنادی (در معنای وجود ندارد) از صبر کردن کس خجل نیست: کنایه از این که صبر پیشه کن (چرا که نتیجه ی صبر موفقیت است) معنی: خسرو گفت: کسی از صبر کردن شرمنده نیست و از صبر کردن کسی زیان ندیده است ( نتیجه ی صبر موفقیت است) پس در غم عشق و هجران شیرین صبر پیشه کن و به فکر وصال شیرین نباش. فرهاد در پاسخ گفت: دل می تواند صبر و شکیبایی پیشه گیرد حال آن که من عاشقم و دل خود را از دست داده ام پس نمی توانم صبر پیشه کنم ارتباط معنایی دارد با بیت: صبوری از طریق عشق دور است نباشد عاشق آن کس کاو صبور است. بگفت از عشق کارت سخت زار است بگفت از عاشقی خوش تر، چه کار است؟ ت» : ضمیر متصل درنقش مضاف الیه عاشقی: حاصل مصدر در نقش متمم خوش تر: صفت تفضیلی در نقش مسندی چه: صفت پرسشی استفهام انکاری: مصراع دوم زار، کار: جناس ناقص اختلافی، قافیه معنی: خسرو گفت: به خاطر عشق کارت خیلی سخت و دشوار شده است (از عشق شیرین صرف نظر کن) فرهاددر پاسخ گفت: هیچ کاری بهتر از عاشقی نیست اگر چه سختی های فراوان داشته باشد. ارتباط معنایی دارد با بیت من ازین بند نخواهم به درآمد همه عمر بند پایی که به دست تو بود تاج سر است بگفتا جان مده بس دل که با اوست بگفتا دشمن اند این هر دو بی دوست جان و دل: مراعات نظیر دوست و دشمن : تضاد / جان: مفعول بس: کافی است این هر دو: گروه نهادی ومنظور « دل و جان فرهاد » است. معنی: خسرو گفت: همین که دلت را به او داده ای کافی است دیگر جانت را در راه عشق شیرین فدا مکن فرهاد در پاسخ گفت: بدون شیرین دل و جان ارزشی ندارند و همچون دشمن باید این دو را (دل و جان) از خود دور نمود. مفهوم: ارزش جان آدمی در عشق ورزی و فداشدن در راه معشوق است و بی دوست، دل و جان، دشمن عاشق است. بگفت از دل جدا کن عشق شیرین بگفتا چون زیَم بی جان شیرین دل ، جان و عشق : مراعات نظیر شیرین : جناس تام : در مصراع اول معشوقه ی فرهاد و در مصراع دوم به معنی عزیز و گرامی (صفت) / قافیه شیرین : در مصراع اول ایهام دارد : ۱ ـ دلپذیر و عزیز ۲ ـ نام معشوقه ی فرهاد جان : استعاره از عشق به معشوق و خود معشوق زیم : بزیم ، فعل مضارع التزامی چون : ضمیر پرسشی در نقش قید پرسشی بی : حرف اضافه / جان : متمم جمله ی چهارم : استفهام انکاری معنی : خسرو گفت : عشق شیرین خانم را فراموش کن و از او دل بکن فرهاد در پاسخ گفت : عشق شیرین و خود شیرین برای من مثل جان عزیز و گرامی است و نمی توانم بدون او زندگی کنم. مفهوم : عشق مایه ی حیات آدمی است. بگفت او آنِ من شد زو مکن یاد بگفت این، کی کند بیچاره فرهاد آن : ضمیر ملکی یاد مکن : فعل مرکب این : ضمیر اشاره در نقش مفعول و مرجعش « از او یاد نکردن» کی : ضمیر پرسشی در نقش قید پرسشی مصراع دوم : استفهام انکاری بیچاره فرهاد : ترکیب وصفی مقلوب ، در نقش نهادی معنی : خسرو گفت : شیرین متعلّق به من است دیگر به فکر او نباش. فرهاد در پاسخ گفت : من بیچاره این کار (از او یاد نکردن را) هرگز نمی توانم فراموش کنم و نمی توانم از او یاد نکنم. مفهوم : عاشق واقعی هرگز معشوق را فراموش نمی کند. بگفت ار من کنم در وی نگاهی؟ بگفت آفاق را سوزم به آهی آفاق را سوزم به آهی : اغراق بگفت : ماضی ساده نگاهی کنم : فعل مضارع التزامی چه خواهی کرد؟ : جمله ی پرسشی محذوف به قرینه ی معنوی سوزم : می سوزانم ، فعل مضارع اخباری ، گذرا به مفعول و متمم آهی : یک آه (یای وحدت) معنی : خسرو گفت : اگر من در شیرین نگاهی بکنم چه خواهی کرد؟ فرهاد در پاسخ گفت : با آهی آتشین، تمام جهان را می سوزانم. (خسرو غیرت فرهاد را می سنجد) چو عاجز گشت خسرو در جوابش نیامد بیش پرسیدن صوابش صواب : درست ، راست / ثواب : پاداش نیکو ، اجر جواب و صواب : جناس ناقص اختلافی ش» در جوابش : مضاف الیه « ش» در صوابش : متم (بیش پرسیدن برای او « خسرو» درست نبود.) معنی: زمانی که خسرو در جواب دادن به فرهاد عاجز و ناتوان شد صلاح ندید بیشتر سؤال کند. مفهوم: (بیان درماندگی خسرو در مناظره) به یاران گفت کز خاکی و آبی ندیدم کس بدین حاضرجوابی خاکی و آبی : تضاد و مجاز از کل موجودات حاضر جواب : منظور فرهاد است. ی : در خاکی و آبی « ی» نسبت است. / ی : در حاضر جوابی « ی» حاصل صدر است. بیت، بیان گر شکست خسرو در مناظره است. معنی : خسرو به یاران خود گفت : از بین تمام موجودات کسی را این گونه حاضر جواب ندیده ام. مفهوم : نشان عجز و ناتوانای خسرو در مناظره خود آزمایی ۱ ـ به نظر شما، هدف خسرو از طرح پرسش های پی در پی چه بوده است؟ می خواست فرهاد را مورد آزمایش قرار دهد و به میزان عشق فرهاد به شیرین پی ببرد و با سؤال های پی در پی عشق او را ناچیز جلوه دهد و او را از نظر روحی درمانده سازد تا عشق شیرین را از دل بیرون کند. ۲ ـ با توجه به پاسخ های فرهاد ، او را چگونه می یابید؟ عاشق واقعی ، پاک باز ، پایدار در عشق ، تیزهوش و زیرک ، حاضر جواب کدام بیت شعر، به باورهای عامیانه اشاره دارد؟ « بگفتا دوری از مه نیست در خور بگفت آشفته از مه، دور بهتر» ۴ ـ در بیت « بگفتا گر خرامی در سرایش بگفت اندازم این سر زیر پایش» کدام بخش حذف شده است؟ جمله ی پرسشی : « چه خواهی کرد» یا « چه می کنی»؟ (جمله ی هسته) پاسخ های فرهاد به خسرو ، چگونه بودند؟ صریح و کوتاه ، قاطع ، شجاعانه و صادقانه دربیت زیر، مرجع « این» چیست؟ بگفت او آنِ من شد زو مکن یاد بگفت این کی کند بیچاره فرهاد مرجع ضمیر « این». « یاد نکردن از او» است. ۷ ـ در مصراع « بگفت از گردن این وام افکنم زود» مقصود فرهاد از «وام» چیست؟ مقصود از « وام»، سر فرهاد است. فرهاد تمام هستی خود را متعلّق به شیرین می داند که به محض طلب کردن شیرین، آن را ادا خواهد کرد. سعدي – سبك عراقي 1- (اي محبوب) ، تو از در داخل شدي و من از خود بيخود شدم . مثل اين كه از اين دنيا به دنياي ديگر رفتم . (مردم ) كنايه – تشبيه 2- منتظر بودم ببينم چه كسي از محبوب برايم خبر مي آورد. محبوب خود آمد و من بي هوش شدم . (كنايه ، استعاره ، تضاد ، تكرار) 3- گفتم او را ببينم به اين اميد (شايد) درد شور و اشتياقم آرام شود (تسكين يابد) ، او را ديدم ولي اشتياقم بيشتر شد. (شبه اشتقاق ) 4- مثل شبنمي ناچيز مقابل آفتاب روي محبوب افتاده بودم . عشق به فريادم رسيد و من به والاترين مرتبه رسيدم . (تشبيه ، ايهام ، استعاره ، ايهام تناسب ، كنايه ، مجاز ) 5- توانايي رفتن به حضور محبوب برايم ممكن نشد. با اينكه با پا و سر (با تمام وجود يا افتان و خيزان) به سويش شتافتم . يا با اينكه مدتي با پا و مدتي با سر (با اشتياق) به سويش رفتم . (جناس ، استعاره ، كنايه ، تضاد) 6- براي اينكه رفتن او را ببينم و سخن گفتن او را بشنوم ، با تمام وجود گوش و چشم شدم (محو تماشاي او شدم ) (لف و نشر ، كنايه ، تضاد) 7- من چگونه مي توانم او را تماشا نكنم (چگونه مي توانم نگاهم را از تماشاي او حفظ كنم ) مني كه با اولين نگاه صاحب بصيرت آگاه و بيدار شدم . (مراعات نظير ، كنايه ، ايهام ) 8- به تو وفادار نبوده ام اگر يك روز يا يك لحظه خاطرجمع (آسوده خاطر) و شاد زندگي كرده باشم(يا درجمع نشسته باشم )ايهام . 9- او (معشوق) توجهي به صيد كردن و شكار من نداشت ، من خود با نگاه به او اسير شدم (من به او نگاه كردم و اين نگاه مثل كمندي شد و مرا در دام خود گرفتار كرد) (مراعات ، تشبيه ) 10- (ديگران) مي گويند: اي سعدي ، روي سرخ و شاداب تو را چه كسي زرد و پژمرده كرد؟ (درجواب مي گويم ) : كيمياي عشق بر وجود بي ارزش من اثر گذاشت و مرا چون طلا ارزشمند كرد. ( تشبيه ،لف و نشر ، كنايه ، ايهام تناسب ، جناس ، مراعات ، تضاد ، استعاره ) اکسیر عشق از در درآمدی و من از خود به در شدم گویی کز این جهان به جهان دگر شدم درآمدن : وارد شدن (فعل پیشوندی) از خود به در شدن : کنایه از خودبی خود شدن ، مست و بیهوش شدن گویی : قید تشبیه ، در معنای مثل این که ، انگارکه جهان دگر : آخرت ، عالم معنا دگر : صفت مبهم شدم : در معنای « رفتم» از این جهان به جهان دگر شدن : کنایه از مردن معنی : از در وارد شدی و من از شدت شوق و هیجان از خودبی خود شدم انگار که روح از تنم خارج شد (اشاره به حالت از خودبی خود شدن از دین معشوق). گوشم به راه ، تا که خبر می دهد زدوست صاحب خبر بیامد و من بی خبر شدم توضیحات ۱ : بی خبر ماندم ، بی هوش شدم. گوش به راه بودن : کنایه از منتظر بودن ، (حسّ آمیزی) که : کسی ، ضمیر مبهم صاحب خبر : معشوق (نهاد) / بی خبر : از خودبی خود شدن (مسند) معنی : منتظر بودم تا کسی خبری از دوست (معشوق) به من بدهد حال آن که خود معشوق آمد و من از خودبی خود شدم و بی خبر ماندم. ارتباط معنایی دارد با بیت: که گفت من خبری ارم از حقیقت عشق دروغ گفت گر از خویشتن خبر دارد گفتم ببینمش مَگَرم درِد اشتیاق ساکن شود، بدیدم و مشتاق تر شدم « ش» ببینمش : ضمیر متّصل ـ مفعول « م» مگرم : ضمیر متّصل ـ مضاف الیه اشتیاق (« م» در جای خود به کار نرفته است.) گفتم : فعل و نهاد اجباری و مفعول آن بقیه ی مصراع اول تضاد : ساکن شدن درد اشتیاق با مشتاق تر شدن مگر: قید تردید معنی : می انگاشتم که اگر معشوق را ببینم شاید سوز اشتیاق من (که از فراق یار حاصل شده) تسکین یابد اما با دیدن معشوق، سوز اشتیاقم فزونی یافت و شیفته تر شدم. (نتیجه عکس دارد) مفهوم : عاشق در همه حال چه هجران و چه وصال در سوز اشتیاق است. چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب مهرم به جان رسید و به عیوق برشدم عیوق: ستاره ای است سرخ رنگ و روشن در کنار راست کهکشان که پس از ثریا طلوع می کند و پیش از آن غروب می کند. مظهر دوری و روشنایی و بلندی است. چون: حرف اضافه (چون در معنی « مثل و مانند» حرف اضافه است) شبنم: مشبه به، متمم مهر: ایهام تناسب: ۱) خورشید ۲) محبت، عشق م» مهرم: مضاف الیه جان به عیوق برشدن: کنایه از به کمال رسیدن برشدم: بالا رفتم / آفتاب : استعاره از معشوق مراعات نظیر: آفتاب، مهر، عیوق معنی: من هم چون شبنمی ناچیز در مقابل خورشید بودم و به مدد گرمای عشق تو به والاترین مرتبه رسیدم. دستم نداد قوت رفتن به پیش دوست چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم دست نداد: کنایه از این که ممکن نشد ( فعل جمله) « م» دست: ضمیر متصل، متمم (برای من دست نداد)/ دست، پا، سر: مراعات نظیر به سر شدم: کنایه از اینکه با شتاب و با شوق رفتم پای، سر: تضاد/ دست و دوست: جناس ناقص افزایشی معنی: توان رفتن به نزد دوست (وصال دوست) برایم ممکن نشد اگر چه تلاش بسیار کردم و مدتی لنگ لنگان به سوی او رفتم و مدتی با سرعت وباشوق مفهوم: برای وصال دوست تلاش بسیار کردم اما میسر نشد. تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم تا: در مصراع اول پیوند وابسته ساز است و در مصراع دم حرف اضافه است. ش رفتنش: مضافالیه / «ش» گفتمش: مضاف الیه رفتن و گفتن: مفعول لف و نشر مشوش: رفتن را با بصر ببینم وگفتن را با سمع بشنوم. از پای تا به سر: مجازاً از تمام وجود همه ی وجود سمع: گوش/ بَصَر: چشم مراعات نظیر: پای، سر/ سمع، بصر سر و پا: تضاد معنی: برای این که راه رفتنِ معشوق را ببینم و سخنانش را بشنوم همه ی وجودم چشم وگوش شد. همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم مفهوم: با تمام وجود تشنه ی دیدار معشوق بودم. ارتباط معنایی دارد با بیت: با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم تو را من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت کاوّل نظر به دیدن او دیده ور شدم چشم نگاه داشتن: کنایه از نگاه نکردنچ شم، نگاه، نظر، دیدن، دیده ور: مراعات پرسش توانم نگاه داشت: فعل در وجه مصدری معنی: من چگونه می توانم به او نگاه نکنم واز نگریستن به او خودداری کنم زیرا در اولین نگاه با دیدن او (معشوق ازلی) بینا شدم. بیزارم از وفای تو، یک روز و یک زمان مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم بیزارم از وفای تو: مرا عاشق وفادار خود مشمار. / بیزار: مسند مجموع: قید، خاطر جمع، آسوده مراعات نظیر: روز و زمان / مجموع و خرسند معنی: نسبت به تو وفادار نبوده ام. اگر یک روز آسوده و آرام زندگی کرده باشم. مفهوم: عاشق وفادار در همه حال در طلب معشوق است وآسایش عاشق نشان بی وفایی اوست. در این بیت شاعر سوگند یاد می کند که لحظه ای دور از یار در آرامش وآسایش نبوده است یعنی همیشه به یاد یار بوده است. محبت عاشق نسبت به معشوق همیشگی و دائمی است. ارتباط معنایی دارد با بیت: به شادی و آسایش و خواب و خور ندارند کاری دل افکارها او را خود التفات نبودی به صید من من خویشتن اسیر کمند نظر شدم التفات: توجه کمند نظر: نگاه هم چون کمند. کمند نظر: اضافه تشبیهی ، نظر (مشبه) کمند (مشبه به) وجه شبه ( اسیر کردن، صید کردن) مراعات نظیر: صید، اسیر وکمند نبودی: نداشت معنی: معشوق به من توجهی نداشت و قصدی برای گرفتار کردن من در دام عشق خود نداشت من خودم اسیر نگاه چون کمند او شدم مفهوم: معشوق همه ناز است و عاشق همه نیاز ارتباط معنایی دارد با بیت: حاجت به ترکی نیتش تا در کمند آرد دلی من خود به رغبت درکمند افتاده ام تا می برد گویند روی سرخ تو، سعدی، که زرد کرد؟ اکسیر عشق برمسم افتاد و زر شدم اکسیر: جوهری که ماهیت اجسام را تغییر دهد وکامل تر سازد، هر چیز مفید وکمیاب مس: استعاره از وجود بی ارزش زر شدن: کنایه از ارزشمند و متعالی شدن و به کمال رسیدن زردرویی:کنایه از بیماری و پریشانی (عاشق شدن سرخ رویی: کنایه از تندرستی و شادابی اکسیر عشق: تشبیه، عشق مشبه است و اکسیر مشبه به است (عشق در کمال بخشیدن مانند اکسیر است) زرد و زر: جناس ناقص افزایشی سرخ و زرد: تضاد و مراعات نظیر/ اکسیر ، زر، و مس: مراعات نظیر روی: مفعول / سعدی: منادا حسن تعلیل: علت زرد شدن در مصراع دوم بیان شده است. لف ونشر: سرخ با زر و زرد با مس ایهام تناسب: روی در رابطه با مس واکسیر ایهام تناسب دارد. که: ضمیر پرسشی در نقش نهاد زرد: مسند/ « م» مسم مضاف الیه معنی: به من می گویند: ای سعدی! چه کسی روی سرخ و شاداب تو را زرد و بیمار کرد؟ (تندرستی را از تو گرفت و تو را بیمار وآشفته نمود) پاسخ می دهم که عشق مثل کیمیا بر وجود بی ارزش من راه یافت و مرا به طلای زرد مبدل ساخت و به من ارزش و کمال بخشید. مفهوم: عشق مس وجود عاشق را طلا و شایسته ی حضور در بارگاه محبوب می سازد. مصرع دوم ارتباط معنایی دارد با ابیات: جان گدازی گر به آتش عشق عشق را کیمیای جان بینی دست از مس وجود چو مردان ره بشوی تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد بالله کزآفتاب فلک، خوب تر شوی خودآزمایی ۱ ـ در بیت اول، مقصود از عبارت: « از خود به در شدم» چیست؟ از خود بی خبر شدم، سرمست و مدهوش شدم ۲ ـ با توجه به مفهوم بیت سوم، امروزه به جای کلمه ی « ساکن» چه کلمه ای به کار می رود؟ تسکین، آرام ۳ ـ بیت زیر با کدام بیت از شعر درس ارتباط معنایی دارد؟ با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم تو را با بیت « تا رفتنش ببینم وگفتنش بشنوم از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم» ارتباط معنایی دارد درس هفتم ( بهارعمر) 1.- ای که از جلوه ی رخ زیبای تو عمر روزهای عمر با شاداب و با طراوت می شود ، باز گرد که دور از چهره ی زیبایت ایام جوانی ما بیهوده بی حاصل سپری گشت . 2- اگر قطرات اشک چون باران از چشمانم جاری شود شایسته است ، چرا که در غم هجران تو ایام عمر به سرعت سپری گشت. 3- این زمان اندک که فرصت دیدار میسر است به مانظر کن ، زیرا که برعمر اعتماد و اعتبااری نسیت. 4- تاکی در غفلت روزگار را می گذرانی ؟ هشیار شو ، آگاه باش ، که فرصت تو برای زندگی سپری می شود. 5- ایام سپری می شد و بخت (یار) به ما نظری نکرد ؛ بیچاره دل که از گذریار و سپری گشتن ایام بهره ای نبرد. 6- به هر کجا نظر کنی حادثه ای از میان حوادث بی شمار در کمین عمرماست ؛ به همین سبب عمر سراسیمه و با شتاب می گریزد. 7- دور از یار ، بی آنکه زندگی کنم روزگار را سپری می کند و این عجیب نیست ؛ چرا که روزگارجدایی زندگی به حساب نمی آید. 8- ای حافظ سخن بگو و شعر بسرای زیرا که شعر تو همچون نقشی است که از قلم و شیوه ی سخن گفتن تو در جهان باقی می ماند. >>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>> خودآزمایی ؛ ص : 35 1- بهار ایهام دارد : 1- شکوفه و گل ِ نارنج 2- بهارعمر کنایه از دوران جوانی 3- بت (زیبا روی ) 2- مصرع اول و دوم در بیت دوم 3- اشاره به اهمیت عمر و چگونه گذراندن آن دارد. 4- خیل به معنی گروه اسبان و گروه سواران با عنان و سواران تناسب دارد. مجنون و عیب جو ۱) به مجنون گفت روزی عیب جویی که پیدا کن به از لیلی نکویی قالب شعر: مثنوی به: بهتر مجنون ولیلی : تناسب - مجنون : نماد انسان های باطن بین - عیب جو : نماد انسان های ظاهربین - بین « مجنون» و « عیب جو» تضاد برقرار است. معنی: روزی فردی عیب جو به مجنون گفت که بهتر و زیباتر از لیلی محبوبی ( دلبری ) پیدا کن ۲) که لیلی گر چه در چشم تو حوری است به هرجزیی زحسن او قصوری است چشم: مجاز از «دیدگاه ، نظر ، عقیده » مرجع «تو» : مجنون حور: مرد و زن سیاه چشم (در عربی جمع« احور و حورا» است ودر فارسی به معنی مفرد به کار می رود) قصور: نقص ، کاستی ، عیب مرجع «او»: لیلی مصراع دوم: نوعی متناقص نما (پارادوکس ) در عین زیبایی، نقص داشتن/ واژه های حسن / قصور تضادند مصراع اول : تشبیه دارد (لیلی: مشبه / حور : مشبه به ) حور: نماد « زیبایی » معنی: اگر چه لیلی از دیدگاه تو هم چون حوریان بهشتی زیبا است در عین حال در هر بخش از زیبایی او کمی و کاستی نیز وجود دارد. ۳) زحرف عیب جو مجنون بر آشفت در آن آشفتگی خندان شد وگفت: عیب جو و مجنون تضاد است حرف: مجاز از « کلام ، سخن » عیب جو : صفت فاعلی مرکب مرخم (عیب جوینده) برآشفت : عصبانی و خشمگین شد بر آشفت و آشفتگی : اشتقاق مصراع دوم از نظر مفهوم پارادوکس دارد، در آشفتگی خندان شدن حرف و گفت : تناسب معنی: مجنون از سخنان عیب جو خشمگین شد و در اوج خشم ، با خنده به او گفت …..*این بیت با بیت بعدی مو قوف المعانی است . ۴) اگر در دیده ی مجنون نشینی به غیر از خوبی لیلی نبینی مصراع اول کنایه از احساس کسی را داشتن در دیده کسی نشستن:کنایه از« هم فکر و هم نظر شدن، به جای دیگری نشستن واز دریچه ی چشم او به قضیه نگاه کردن » نشینی و نبینی : جناس نا قص /دیده و نبینی : تناسب بیت دارای تمثیل است. معنی: اگر تو نیز احساس مجنون عاشق را داشته باشی و از نگاه مجنون به لیلی بنگری، متوجه خواهی شد به غیر از خوبی و زیبایی چیز ی در لیلی نیست. بیت۳و۴) موقوف المعانی مفهوم بیت: ۱- نفی ظاهر بینی ۲- عاشقان، زشتی ها و بدی های معشوق را نمی بینند و به آن ها توجهی نمی کنند . ۵) تو که دانی که لیلی چون نکویی است کزو چشمت همین بر زلف و رویی است تو کی دانی: استفهام انکاری (تو نمی دانی ) چون : چگونه چشم : مجاز از « نگاه » زلف ورو : مجاز از « ظاهر، اعضای ظاهری » چشم ، زلف ، رو : تناسب (مراعات نظیرند) بر زلف و روی نگاه کردن :کنایه از «ظاهر بینی » مصراع دوم کنایه از ظاهر بینی است معنی: تو که به زلف و چهره ی لیلی می نگری و ظاهر بین هستی، کیفیت حُسن او را درک نخواهی کرد. توجه کنید بیت های ۵و۶و۷و۸همگی با هم پیوند معنای دارند، پیام هر چهار بیت اینکه کیفیت ( باطن ) مهم است نه کمیت( ظاهر ) مفهوم : سرزنش ظاهر بینی ارتباط معنایی دارد با: « صورت زیبای ظاهر هیچ نیست ای برادر سیرت زیبا بیار» ۶) تو قد بینی و مجنون جلوه ی ناز توچشم و او نگاه ناوک انداز در مصراع اول: قد، مجاز از ظاهر / جلوه ی ناز، مجاز از باطن در مصراع دوم : چشم، مجاز از ظاهر/ نگاه ناوک انداز، مجاز از باطن بیت واج آرایی صامت ن دارد مرجع ضمیرتو : عیب جو / مرجع ضمیر او: مجنون ناوک: نوعی تیر که آن را در غلاف آهنین گذارند و از کمان سر دهند تا دورتر رود ناوک انداز :تیر انداز ، صفت فاعلی مرکب مرخم (ناوک اندازنده) و کنایه از تاثیر گذار بودن قد ، چشم ، نگاه : تناسب (مراعات نظیر) نگاه ناوک انداز: اضافه ی تشبیهی (نگاه : مشبه / ناوک انداز (شخص تیر انداز ): مشبه به) / تشخیص فعل های محذوف « بینی» (بعد از « چشم» : حذف به قرینه ی لفظی « می بیند» (بعد از« ناز» و« ناوک انداز» : حذف به قرینه ی معنوی (البته برخی، این حذف را هم به قرینه ی لفظی می دانند) بیت داری تمثیل است. معنی: تو تنها قامت (به ظاهر نازیبای) لیلی را می بینی ولی من مجنون، حرکت دل ربای او را می بینیم، تو به ظاهر چشم لیلی می نگری ولی من به نگاه تیر انداز (چشمک زن ) و جذاب او نگاه می کنم . مفهوم :باز هم «نکوهش ظاهر بینی » ۷) تو مو بینی و مجنون پیچش مو تو ابرو ، او اشارت های ابرو بیت امروزه ضرب المثل است در مصراع اول : مو مجاز از ظاهر / پیچش مو مجاز از باطن در مصراع دوم : ابرومجاز از ظاهر / اشارت ابرو مجاز از باطن بیت واج آرایی مصوت و دارد واژه ها « مو » و « ابرو » تکرار و تناسب مرجع ضمیرتو: عیب جو / مرجع ضمیر او: مجنون فعل های محذوف {بینی (بعد از « ابرو »): حذف به قرینه ی لفظی {می بیند (بعد از « مو » و « اشارت های ابرو») حذف به قرینه ی معنوی او و مو : جناس ناقص معنی: تو ظاهر موهای لیلی را می بینی ولی مجنون به چین و شکن زیبای زلف او می نگرد. تو به ابروی لیلی توجه می کنی و مجنون حرکات و اشارت های ابروی او را می بیند. ( نگاه عاشق نگاهی متفاوت است.) مفهوم : نفی « ظاهر بینی» ۸) دل مجنون ز شکر خنده، خون است تولب می بینی و دندان که چون است واژه های لب/ دندان: مجاز از ظاهر و همچنین ناقص اختلافی است. واژه های خون / چون: قافیه و نیز جناس ناقص اختلافی است. شکر خنده: خنده ی شیرین ، خنده ی دل نواز برخی از همکاران گرامی« شکر خنده» را نوعی حس آمیزی می دانند و برخی تشبیه درون واژه ای. (خنده ی مانند شکر شیرین ) دل خون بودن :کنایه از « رنجور و اندوهگین بودن » یا « کنایه از تأثر شدید» در مصراع اول: از شکر خنده دل خون شدن مجنون از نظر مفهوم، متناقص نما (پارادوکس) است. قاعدتاً عاشق از خنده ی شیرین معشوق خود باید شاد شود. (خونین دل بودن از خنده های شکرین) چون : چگونه می بینی (بعد از دندان): حذف به قرینه ی لفظی معنی: دلِ مجنون از خنده های شیرین و اثرکننده ی لیلی بی قرار و گرفتار است، در حالی که تو ظاهری از لیلی (لب و دندان) را فقط می بینی و بس. ۹) کسی کاو را تولیلی کرده ای نام نه آن لیلی است کز من برده آرام کاو : مخفف « که او » مرجع او: لیلی (از دیدگاه عیب جو ) تو: عیب جو من : مجنون نه : برای تاکید از فعل جدا شده است (آن لیلی نیست ) آرام برده : مرا بی قرار و عاشق نموده نقش« لیلی » درمصراع اول: مسند (چهار جزئی با مفعول و مسند) و در مصراع دوم: مسند (سه جزئی گذرا به مسند) آرام از کسی بردن کنایه است از آشفتگی و بی قراری بیت آرایه ی تکرار دارد ( واژه ی لیلی ) معنی: تصوری که تو از لیلی داری آن لیلی ای نیست که مرا بی قرار و عاشق نموده است . مفهوم : بیان دیدگاه های متفاوت از یک موضوع واحد خودآزمایی ۱ ) تفاوت دید عیب جو و مجنون نسبت به لیلی چه بود ؟ پاسخ : دید عیب جو ظاهری و سطحی است ولی دید مجنون به عنوان یک عاشق ، عاشقانه و اغماض گر است/ به تعبیری؛ دید عیب جو کمّی است و دید مجنون کیفی ۲ ) بیت : « اگر در دیده ی مجنون نشینی به غیر از خوی لیلی نبینی» چه مفهومی را در بردارد؟ پاسخ : یعنی نگاه و احساس عاشق را داشتن ۳) با توجه به این ابیات مثنوی، توصیف لیلی را از نظر وحشی بافقی با مولانا مقایسه کنید گفت لیلی را خلیفه کان تویی کز تو مجنون شد پریشان و غوی از دگر خوبان توافزون نیستی گفت خامش ، چون تو مجنون نیستی پاسخ: هردو بر نگاه و احساس عاشق نسبت به معشوق تکیه دارند، یعنی در هردو اثر نگاه عاشق اغماض گر است و فقط معشوق خود را یکپارچه حُسن می بیند. ۴) ((حور)) در عربی جمع (( احورا و حورا )) به معنی مرد و زن سیاه چشم است . ودر فارسی به معنی مفرد به کار رفته است. (( حوری )) هم گفته می شود . توضیح دهید در بیت دوم این درس (( حوری )) باید خوانده شود یا (( حور )) یای نکره ؟ پاسخ : چون قافیه ی مصراع دوم ،« قصوری» ، « ی» نکره دارد، برای تناسب قافیه، بهتر است «حوری »را با « ی» نکره تلفظ نماییم درس۱۲ زبان و ادبیات فارسی۱ پیش دانشگاهی درس دوازدهم سپیـده ی آشنـا متن قسمت اول این درس به زبان ساده نوشته شده و نیاز به معنی ندارد. به پاسخ خودآزمایی آن اکتفا می شود. خودآزمایی سپیده ی آشنا ۱ـ چند نمونه از ترکیبات تازه و زیبای نویسنده را از متن استخراج کنید و بنویسید. سپیده ی آشنا؛ فروغ بی رنگ مهتاب؛ خاک های غم آلود؛ شمع های لرزان؛ غبار فرونشسته ی خون رنگ؛ دهشت زدگی؛ کابوس وهمناک؛ درون چندشناک ۲ـ به نظر شما زیباترین توصیف این نوشته کدام است؟ توصیف ماه و ستارگان ؛ نهر فرات ؛ سیاهی شب ۳ـ مقصود نویسنده از « دیشب» و « امشب» در این نوشته چیست؟ دیشب: شب عاشورا ؛ امشب: شام عاشورا یا شام غریبان ۴ـ جمله ی مشهور « اِنْ لَمْ یَکُنْ لَکُمْ دینً فَکونوا اَحْراراً فی دُنْیاکُم» یعنی چه؟ امام حسین (ع) در روز عاشورا به لشکر دشمن گفت: اگر دین ندارید، لااقل در دنیای خود آزادمرد باشید. ۵ ـ به نظر شما چرا این متن در بخش ادبیات غنایی آمده است؟ چون نویسنده، واقعه ی عاشورا را با احساسات و عواطف درونی خود در هم آمیخته و با توصیف گری آن را در بخش ادبیات غنایی گنجانده است.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۲ساعت 17:54  توسط جغراتی
|
|