پنهان مكن آتش درون را               زين سوخته جان، شنو يكي پند

آتش و خشم درون خود را پنهان مكن و به پند و اندرز شاعر سوخته دل گوش فرا ده

گر آتش دل نهفته د اري              سوزد جانت،  به جانْت سوگند

اگر درد و غصه ي درون خود را پنهان كني و آن ها را بيرون نريزي قسم به جانت كه شعله هاي آتش ظلم، وجودت را مي سوزاند

بر ژرف دهانْت سخت بندي          بر بسته سپهرِ ديوِ پرفند

روزگار حيله گر، بر دهان پر سخن تو دهان  بندي بسته است

من بند دهانْت بر گشايم              ور بگشايند بندم از بند

من دهان بند را از دهان تو باز مي كنم و آزادي بيان را به تو مي بخشم هر چند مرا قطعه قطعه كنند و بكشند

از آتش دل برون فرستم              برقي كه بسوزد آن دهان بند

از سوز دل آهي سوزناك  مي كشم تا دهان بند تو را بسوزاند

من اين كنم و بوَد كه آيد              نزديك تو اين عمل خوشايند

من اين عمل را انجام مي دهم و شايسته است كه تو اين اقدام من را بپسندي

آزاد شوي و بر خروشي             ماننده ي ديو جسته از بند

تا آزاد شوي  و مانند ديوي كه از بند رها شده بخروشي و فرياد برآوري .

هراي تو افكند زلازل              از نور وكجور تا نهاوند

فرياد مهيب تو ( آتش فشان : سخنان انقلابي ) از شهرستان نور و كجور تا شهرستان نهاوند زمين لرزه به پا مي كند

 

وز برق تنوره ات بتابد             زالبرز اشعّه تا به الوند

درخشش و برق و شعله هاي آتش فشان تو از البرز تا دامنه ي كوه الوند را روشن سازد

اي مادر سر سپيد، بشنو            اين پندِ سياه بخت فرزند

اي مادر كهن سال، اندرز اين فرزند سياه بخت خود را گوش من

از سر بكش آن سپيد معجر         بنشين به يكي كبود اورند

روسري سفيدخود را از سر بازكن و با شكوه و جلال بر تختي كبود و شاهانه بنشين(سپيدمعجز: منظورابراست :كبوداورند:  منظورآسمان است)

بگراي چو اژدهاي گرزه             بخروش چو شرزه شيرِ ارغند

مانند اژدهاي زهرناك وكشنده حمله ور شو و مانند شيرشجاع و خشمگين فرياد برآور و حركت كن.

بفكن ز پي اين اساس تزوير              بگسل ز پي اين نژاد و پيوند

پايه و شالوده ي اين همه مكر و فريب و اصل و تبار اهل ستم و ريا را از ريشه بر كن و منهدم كن

بركن زبن اين بنا كه بايد              از ريشه،  بناي ظلم بر كند

ساختمان ظلم و ستم را از پايه خراب كن زيرا، ريشه ي ظلم و ستم را بايد كند

زين بي خردان سفله بستان        داد دل مردم خردمند

حق مردم دانا و آزاده را از اين جاهلان پست فطرت بستان

خودآزمايي

در بيت دو م منظور شاعر از كله خود سيمين و كمربند آهنين چيست ؟

كله خود سيمين : استعاره از برف قله ي كوه ( نقره سفيد است برف هم ) كه به صورت كله خودي سيمين بر قله ي كوه مجسم شده است

كمربند آهنين : كمركش كوه كه كه از برف پوشيده نشده است و تيره رنگ است .

شاعر در سه بيت سوم تا پنجم به كدام صفت كوه دماوند اشاره مي كند ؟

بلندي و ارتفاع زياد ( چهره پس ابر نهفتن ، با شير سپهر و با اختر سعد پيوند بستن )

چرا شاعر از تشبيه دماوند به مشت روزگار، ناخرسند است ؟

چون دماوند خاموش و حركتي از خود نشان نداده است، از اين رو آن را به قلب منجمد زمين تشبيه مي كند .

به نظر شما چرا دماوند چهره در ابر پنهان كرده است ؟

از ديدن مردم غفلت زده و سست حال بيزار است

)« ورم »و « كافور» در شعر، استعاره از چيست ؟

ورم : استعاره از شكل فيزيكي كوه        كافور: استعاره از برف هاي قله ي كوه

بيت بر ژرف دهانت سخت بندي      بر بسته سپهر ديو پر فند » به كدام رفتار نظام استبدادي عصر شاعر با آزادي خواهان اشاره دارد :

اختناق و نبودن آزادي بيان

در بيت پانزدهم ، منظور شاعر از سوخته جان كيست ؟

خود شاعر

با توجه به توصيف ها، به نظر شما مقصود شاعر از دماوند چيست ؟

روشنفكران، مردم آزادي خواه، مبارزان كه از جور اختناق به گوشه ا ي خزيده و در عين توانمندي فعاليتي ندارند .

دو نمونه از ابيات موقوف المعاني شعر درس را بنويسيد ؟

 ابيات 4با5 و 6 با 7 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲ساعت 19:19  توسط جغراتی  |