تذكرة الاوليا   اثر :  عطار**   تنها اثر منثور باقي مانده از عطار  ** محتوا : شرح حال 72 تن از عارفان بزرگ وداستان ها وگفته ها ي آنان. تذكرة الاولياء    هر بخش اين كتاب  مخصوص يكي از مردان حق است ** پس از عطار نويسنده اي ناشناس بخش هايي (حدود 20 تا 25 بخش) بر تذكرة الاولياء  افزوده است**  مقايسه ي اين پيوست با اصل كتاب، پرمايگي 72 بخش اصلي را ندارد**    بخش 72 كتاب  به حسين بن منصور حلّاج اختصاص دارد .             

قتيل : برخي موارد در عربي« فعيل» به معناي « مفعول» است؛ از جمله اين جا كه به معناي « مقتول و كشته شده» است. قتيل الله : كشته شده ي خدا. سبيل : راه ، راه آشكار ، طريق / في سبيل الله : در راه خدا / شير : استعاره از « منصور حلاج» ( البته مي توان اين استعاره را تشبيه نيز دانست/  چون « حلاج» در پايان سطر آمده است).

بيشه : نيستان، جنگل كوچك، نيزار* تحقيق : حقيقت جويي * بيشه ي تحقيق : اضافه ي تشبيهي (تحقيق مشبه / بيشه مشبه به )* صفدر: كسي كه صفّ لشكر را مي درد، دلير /  صفت فاعلي مركّب مرخّم (صف دَرَنده)* صدّيق : بسيار راستگو* غرقه :  غرق شده ؛  استعاره از « حلاج» ( مثل « شير» مي تواند تشبيه نيز باشد)* موّاج : پر از موج، خروشان * درياي موّاج : استعاره از « عشق و عرفان و معرفت الهي» * رحمة الله عليه : رحمت خدا بر او باد ( جمله ي دعايي)

واقعات : جمع « واقعه » حوادث، اتفاقات * غرايب : جمع « غريبه » ، عجيب و شگفت** واقعات غريب   توضيحات  ( 1)          در متون گذشته ي فارسي ، گاه صفت را در جمع و مفرد بودن با موصوف مطابقت مي داده اند. همچون واقعات غرايب كه به معناي"وقايع عجيب و شگفت است " است.

خاص ،او را بود : مخصوص و ويژه ي حلاج بود * غايت : نهايت ، انتها ،پايان * لهیب : شعله ي آتش  ، زبانه ي آتش * فراغ : دوري و جدايي * لهب فراغ : اضافه ي تشبيهي ( فراق : مشبه / لهب : مشبه به ) * شوريده : آشفته ، پريشان حال * جد : كوشش ، تلاش * جهد : كوشش، تلاش ، رنج بردن = جد *رياضت ‌ : تحمل رنج وتعب براي تهذيب نفس

كرامت: دراصل به معني بزرگواري ها و دراصطلاح صوفيه" امور خارق العاده است كه به سبب عنايت خداوندي از صوفي كاملِ واصل صادر ميشود ؛ چون اخبار غيبي و اشراف برضماير "* فعل"داشت" (پس از " عجيب " ): حذف به قرينه لفظي  * همّت: در اصطلاحات صوفيه " توجه طالب است با تمام قواي روحاني خود به جناب حق براي حصول كامل براي خود يا ديگران "* عظيم قدر : والامقام بلند مرتبه * تصانيف : جمع« تصنيف» ؛ نوشتن كتاب ، شعر گفتن * اورا تصانيف بسيار است : او (حلاج) نوشته ها و آثار فراواني دارد * به الفاظي مشكل : الفاظ و واژه هاي آن آثار دشوار است* در حقايق و اسرار و معارف و معاني : محتواي اين آثار حقايق و اسرار.... الهي است * صحبت : طرز بيان (در اين جا).

فصاحت : درستي و شيوايي؛ سخن روان كه با استفاده از لغات و تركيبات خوش آهنگ و رايج و تركيب بندي درستِ عبارات وجمله ها مطابق قواعد زبان صورت مي گيرد.

بلاغت : چيره زباني ، زبان آوري ، بليغ شدن *  وقت: (در اصطلاح صوفيّه) واردي است از خداوند در دل سالك كه او را از گذشته و آينده، غافل مي گرداند * نظر: نگريستن؛ قدرتِ ديد و انديشه و بينايي و شناخت * فراست: دريافتن باطن چيزي به وسيله ي نگريستن به ظاهرِ آن ، ادراك، زيركي. كس را نبود : كسي اين ويژگي ها ( وقت و نظر و فراست) را نداشت. * اغلب: اكثر، بيشتر

مشايخ: جمع الجمعِ «شيخ»، جمع « مشيخه»؛ در اين جا منظور « بزرگان صوفيه»* اغلب مشايخ در كار او اِبا كردند توضيحات (2)    اغلب مشايخ صوفيّه از تأييد افعال و آثار حلاج خودداري كردند(او را انكار كردند). * اِبا: امتناع، خودداري *

اورا در تصوّف قدمي نيست: كنايه از « بي تجربگي، نا بلد بودن » (او « حلاج» در تصوّف بي تجربه است؛ صوفي واقعي نيست)* مگر: به جز، به غير از استاد: شاخص (وابسته ي پيشين)* در حقّ او: درباره ي حلاج، در مورد او* مقبول: مورد قبول واقع گشته، پذيرفته شده* رد: مردود، * قبول و مقبول: جناس ناقص و اشتقاق

عبارت نقل شده از قشيري: 1- آرايه ي عكس (قلب) دارد (مقبول بود، مردود نگردد، مردود بود، مقبول نگردد) 2- نشانه ي « تأكيد بر نظر خداوند»3- بيانگر« برخورد محتاطانه و محافظه كارانه ي قشيري نسبت به حلاج» . 

ارتباط معنايي دارد با :  « اگر خداي نباشد ز بنده اي خشنود            شفاعتِ همه پيغمبران ندارد سود»

معني: حلاج، آن كه در راه خدا كشته شده است و در حقيقت جويي مانند شير شجاع آن دلير راستگو و آن غرقه شده در درياي خروشان عشق و عرفان الهي ( كه رحمت خداوند بر او باد) زندگي شگفت آوري داشت و وقايع عجيب و شگفت انگيزي كه فقط مخصوص او بود، چرا كه هم در نهايت سوز و گداز و اشتياق بود و هم در آتش جدايي در حال سوختن. سرمست و بي قرار و آشفته ي زمانه ي خود و عاشقي راستين و پاك باز بود و كوشش وتلاشي بسيار داشت داراي تحمّل رنج و بزرگواري عجيبي بود.

عالي همّت و والا مقام بود و آثار فراواني از خود بر جاي گذاشته كه واژگان آن ها (آثار) دشوار و محتواي آن ها، حقايق و اسرار و معاني الهي بود. طرز بيان و شيوايي و زبان آوري داشت كه كسي همانند او نبود و دقت و قدرت انديشه و زيركي داشت كه هيچ كس مثل او نبود (اما) اغلب بزرگان صوفيّه او را انكاركردند به جز سه نفر ابوعبدالله خفيف، شبلي و ابوالقاسم قشيري ( كه رحمت خدا بر آنان باد)، به طوري كه استاد قشيري در مورد حلاج چنين گفت كه: « اگر پرودگار، حلاج را پذيرفته باشد، مخالفت مردم، او را از درگاه الهي نخواهد راند و اگر خداوند او را نپذيرفته باشد(مقبول حق نباشد) حمايت مردم، او را مقبول و پذيرفته ي درگاه حق نخواهد كرد.»

فعل« بود» (بعد از « توحيد») : حذف به قرينه ي لفظي          زي:  مجاز از « گروه و زُمره » / لباس و پوشش خاصّ هر صنف         اهل صلاح و شرع و سنّت : علماي ديني         اين سخن    توضيحات (3)  گفتنِ « انا الحقّ» (آن را زماني گفت كه از علماي ديني بود)          مهجور : دورافتاده         بعضي مشايخ او را مهجور ..... اين بار آورد  توضيحات (4)  علّت ناخشنودي مشايخ از حلاج و مهجور ساختن وي، حال سر مستي و سُكر (مست شدن) عارفانه ي او بود.          تُستر: معرّب « شوشتر» ( از شهر هاي خوزستان)          شد (به بصره شد): رفت         با عمروبن عثمان مكّي افتاد  توضيحات (5 )    با عمروبن عثمان مكّي ملاقات كرد (افتاد(در اين جا): ملاقات كرد)          عمرو: براي اين كه شكل مكتوب « عَمرو» (عَمر) با «عُمَر» اشتباه نشود، به عَمر يك حرف « و» ناخوانا اضافه مي كنند.          صحبت : مصاحبت،هم نشيني         بِدو:  به او ؛ مرجع: حلاج       جنيد: يكي از عارفان بزرگ در آن زمان.

او را سكوت و خلوت فرمود: به حلاج سفارش كرد كه سكوت و گوشه نشيني اختياركند.           چندگاه: مدّتي، چند وقتي         در صحبت او صبر كرد: (حلاج) در مصاحبت با جنيد صبوري و شكيبايي نمود .           قصد حجاز كرد:  تصميم گرفت كه به حجاز برود ؛ حجاز: عربستان         مجاور بودن: اعتكاف و گوشينه نشيني اختيار كردن          شد (به پيش جنيد شد): رفت         از وي مسائل پرسيد: جمله ي چهار جزئي گذرا به مفعول و متمّم (مسائل: مفعول / وي: متمّم)           زود باشد: خيلي زود، در زمان بسيار نزديك          چوب پاره: منظور «چوبه ي دار»         سر چوب پاره را سرخ كردن: كنايه از «كشته شدن، به دار آويخته شدن»         حسين: حسين بن منصور حلاج         تو:  مرجع، جنيد / نقش، نهاد         اهل صورت : مشترّعان، كساني كه در ظاهر شريعت مانده اند و به عمق آن دست نيافته اند.          جامه ي اهل صورت پوشيدن: كنايه از «جزء متشرّعان و ظاهر بينان گشتن»

معني: (حلاج) همواره در حال رياضت و عبادت و در بيان معرفت و توحيد خداوند بود و اين سخن (گفتنِ « انا اتحقّ »= من حقّم) را زماني بر زبان جاري كرد كه جزء علماي ديني بود امّا برخي از مشايخ صوفيه، حلاج را از خود دور كردند و علّت ناخشنودي مشايخ از حلاج و مهجور ساختن او، حالت سرمستي عارفانه ي او بود، به طوري كه ابتدا به شهر شوشتر به خدمت سهل بن عبدالله آمد و دو سال در خدمت او بود. سپس به بغداد رفت و اوّلين سفر حلاج در هجده سالگي بود. پس از آن به بصره رفت و با عمرو بن عثمان مكّي ملاقات كرد  و هجده ماه با او مصاحبت داشت و داماد ابويعقوب الأقطع گرديد. پس عمرو بن عثمان از حلاج رنجيده خاطر شد و (حلاج) از بصره به بغداد به نزد جنيد آمد و جنيد به او سفارش كرد كه سكوت كند و گوشه نشيني اختيار، و مدتي در مصاحبت با جنيد شكيبايي نمود و (پس از آن) تصميم گرفت به عربستان برود. يك سال (در عربستان) معتكف گرديد؛ دوباره به بغداد برگشت، با گروهي از صوفيان به نزد جنيد رفت و از او سؤالاتي پرسيد. جنيد پاسخ نداد و ( به حلاج) گفت: خيلي زود تو را خواهند كشت (به دار خواهند آويخت). حلاج جواب داد: « آن روزي كه مرا به دار مي آويزند، تو(جنيد) جزو متشرّعان و ظاهربينان خواهي بود.»

 [پاراگراف(بند) « نقل است كه: آن روز........... امّا باطن را خداي داند» : گريزي است براي اثبات سخن حلاج كه گفت : «آن روز كه من سرچوب پاره سرخ كنم، تو (جنيد) جامه ي اهل صورت پوشي»]

 ائمّه: علماي ديني                     در جامه ي تصوّف بود: صوفي بود، جزو صوفيان بود                    فتوا نمي نوشت: ظاهراً متصوّفه، فتواي ديني صادر نمي كردند؛ علماي ديني فتوا مي داده اند                              خطِّ جنيد بايد:  خط: مجاز از «فتوا، تأييد، امضا» / فتوا و حكم(تأييد جنيد لازم است.     

دستار: سربند، عمّامه          دُرّاعه : جامه ي دراز كه مرد و زن از روپوشند؛ جبّه          دستار و دُرّاعه: لباس علماي ديني        نحن نحكم بالظّاهر: ما به ظاهر حكم مي كنيم            ظاهر و باطن: تضاد           متغيّر شد: ناراحت و اندوهگين شد           بي اجازت او: بدون اجازه ي جنيد           به تستر شد: به شوشتر رفت           قبولي عظيم او را پيدا گشت:  بسيار مورد قبول واقع شد، طرفداران بسياري پيدا كرد           اهل زمانه: مردم روزگار          

او سخن اهل زمانه را هيچ وزن ننهادي: حلاج به سخنان مردم، بي توجّه بود           در باب او: در مورد حلاج           خوزستان: مجاز از « مردم خوزستان»            احوال او: كارهاي حلاج           آن قوم: مردم خوزستان           قبيح: زشت، ناپسند                                              

احوال او در چشم آن قوم قبيح گردانيد:  (عمروعثمان)كارهاي حلاج را در نظرمردم خوزستان زشت نشان داد / جمله ي چهارجزئي گذرا به مفعول و مسند (احوال او : مفعول /  قبيح :  مسند)         او را دل: « را» : فكّ اضافه(دلِ او)       دل گرفتن: كنايه از « ناراحت شدن»       قبا:  نوعي لباس بلند مردانه (در اين جا:  لباس مردم عادي)      ابنا :   جمعِ « ابن» ، پسران /  مجاز از « مردم»       به صحبت ابناي دنيا مشغول شد: با مردم معمولي همنشين شد و با مردم درآميخت.

جامه ي متصوّفه بيرون كرد و..... مشغول شد اما او را از آن تفاوت نبود    توضيحات ( 6 )    با اين كه  لباس اهل تصوّف را از تن به در كرده و با مردم درآميخته بود ولي در حالات او تغييري حاصل نشد.              بعضي: گاهي          فعل« مي بود» (بعد از « سيستان») : حذف به قرينه ي لفظي      اهل اهواز را : با مردم اهواز (را : با)        نزديك خاصّ و عام قبول يافت: مورد قبول و تأييد همه قرار گرفت.        خاصّ و عام: تضاد         حلّاج:  پنبه زن، (در اصطلاح) كسي كه در امري يا مطلبي دقت كند و درست و نادرست را از هم جدا كند و تمييز دهد.         او را حلّاج الاسرار گفتند: جمله ي چهار جزئي گذرا به مفعول و مسند (او : مفعول / حلّاج الاسرار : مسند)         مرقع : جامه اي كه از چند تكّه دوخته شده باشد؛ خرقه و پشمينه ي صوفيان از اين نوع بوده است.      عزم حرم كرد: قصد مكّه كرد.         خرقه:  (در لغت) به معني« جامه ي ضخيم و چند تكّه كه اهل تصوّف مي پوشند »          مرقع: خرقه پوش: اهل تصوّف (صفت فاعلي مركّب مرخّم؛ خرقه پوشنده)         سِحر: جادو، فريب، افسوس         به سحرش منسوب كرد: او را ساحر و جادوگر ناميد (منسوب: نسبت داده شده).         بلاد: شهرها، جمع« بلد» ، « بلده»         خوانم: فراخوانم، دعوت كنم         ماچين: نام كشوري بوده است. افتاد: (در اين جا) رفت         ايشان را: براي ايشان (را: حرف اضافه به معني « براي»)         تصانيف ساخت:كتاب هايي (آثاري) نوشت.

معني: نقل مي كنند كه: روزي كه علماي ديني فتوا دادند كه حلّاج بايد كشته شود، جنيد صوفي بود و فتوا (حكم) صادر نمي كرد. خليفه (نيز) فرمان داده بود كه فتواي جنيد (براي كشتن حلّاج) لازم و ضروري است به طوري كه (جنيد) عمّامه و دُراعّه (لباس علما) را به تن كرد به مدرسه رفت و جواب فتوا را (اين گونه) نوشت كه ما به ظاهر (قضيّه) حكم مي كنيم؛ فتوا ظاهري است اما باطن را خدا مي داند.

پس حسين حلاج چون جواب سؤالات خود را  از جنيد دريافت نكرد، ناراحت شد و بدون اجازه ي جنيد به شوشتر رفت و يك سال آن جا اقامت كرد. طرفداران بسياري (در شوشتر) پيدا كرد ولي حلاج به سخنان مردم بي اعتنا بود، تا اين كه به او حسادت ورزيدند و عمروعثمان درباره ي حلاج نامه هايي به مردم خوزستان نوشت و كارهاي حلاج را در نظر خوزستاني ها زشت جلوه داد و (حلاج) از آن جا (از شوشتر) نيز دلگير شد ولباس تصوّف را از تن بيرون كرد و لباس مردم عادي را پوشيد و با مردم درآميخت ولي در حالات او تغييري حاصل نشد و پنج سال ناپديد شد و در اين پنج سال، گاهي در خراسان و ماوراءالنهر و گاهي نيز در سيستان به سر برد. دوباره به اهواز برگشت و نزد همه مقبوليت يافت و از رازهاي الهي با مردم سخن مي گفت تا اين كه به او لقب«حلّاج الاسرار» دادند. پس لباس وصله دار صوفيان را پوشيد و قصد مكّه نمود در اين سفر صوفيان بسياري با او همراه بودند. وقتي به مكّه رسيد، ابويعقوب نهرجوري او را ساحر و جادوگر خطاب كرد. پس از مكّه به بصره رفت و دوباره به اهواز برگشت. پس آن گاه گفت: به كشور هاي مشركان مي روم تا مردم را به خدا فراخوانم. به هندوستان و ماوراءالنهر رفت پس از آن به چين و ماچين، و مردم را به سوي خدا دعوت نمود و براي آنان كتاب هايي نگاشت

شبلي را : به شبلي( شبلي: يكي از عُرفا)          يا بابكر: اي ابابكر(منظور « شبلي»)           دست بر نه كه ما قصد كاري عظيم كرديم توضيحا ت(7) كمك كن، همراهي كن، زيرا كار بزرگي در پيش دارم (دست بر نهادن : كنايه از«كمك و همراهي نمودن»)          سر گشته : مشغول و درگير          خود را كشتن در پيش داريم: (كاري كه) سرانجامش كشته شدن است.          مُنِكر: انكار كننده ، مخالف          مُقر:  اقرار كننده ،تأييد كننده، موافق               بي قياس و بي شمار: بسيار، فراوان، بي اندازه          منكر ومقر: تضاد          كارهاي عجايب : (مانند« واقعات غرايب»): تركيب وصفي غير معمول   آوردن صفت جمع براي موصوف جمع   كا هاي عجيب          زبان دراز كردن: كنايه از« خبر چيني و اعتراض»          جمله : همگي          اتّفاق كردن: همراه شدن، متّحد شدن، موافقت كردن          از آن كه : به آن دليل كه، به آن سبب كه          گرد آمدند: جمع شدند          چشم گرد همه برمي گردانيد: چشم از همه بر مي گرداند ، چشم از همه مي دزديد، كسي را نگاه نمي كرد          فعل « بيني» ( بعد از « فرار » و « پس فرار» ): حذف به قرينه ي لفظي لفّ و نشر:  امروز: لفّ 1/   فردا: لف2/  پس فردا: لفّ 3  *   بكشتند: نشر1 /  بسوختند: نشر2/  به باد بردادند: نشر3          طاق: سقف خميده و قوسي شكل، منظور« چوبه ي دار» / باب الطّاق:  محلّه اي است بزرگ در بغداد              معراج:  نردبان، پلّكان ؛ مجاز از « كمال يافتن ، والا مقامي»  /   مردان: مجاز از « انسان هاي الهي»       سرِ دار رفتن: كنايه از « كشته شدن، به شهادت رسيدن»          معراج مردان سر دار است: مردان خدا با تقديم جان خود(جان فشاني) به معراج  و كمال مي رسند.          خواست آن چه خواست: هر چه مي خواست (از خدا) تقاضا كرد          چه گويي در ما؟  نظر تو در مورد ما چيست           مرجع « ايشان» : منكران          ثواب: پاداش، مزد           از آن كه : به آن علّت كه          حسن الظّن: خوش بيني، خوش گماني  /  صلابت: استواري، محكمي           شريعت: دين، مذهب /  اصل و فرع: تضاد

معني: حكايت كرده اند كه روزي(حلّاج) به شبلي گفت:« اي شبلي كمكم كن زيرا كار بزرگي در پيش دارم و مشغول و درگير كاري شده ام كه سرانجامش مرگ است.» وقتي مردم از كارهاي حلاج حيران گشتند، مخالف و موافق بسياري پيدا كرد و كارهاي شگفت انگيزي از او مشاهده نمودند.خبرچيني( اعتراض) كردند و سخنان حلاج را به گوش خليفه رسانيدند و همگي بر قتل حلاج اتّفاق نظر پيدا كردند، از آن پس كه مي گفت: « من حقّم» پس حلاج را بردند تا بكشند. صد هزار نفر جمع شدند و حلاج چشم از همه ي مردم برمي گردانيد و (فقط) ميگفت:« من حقّم » نقل مي كنند كه درويشي در ميان مردم از حلاج پرسيد كه عشق چيست؟ (حلاج) پاسخ داد كه: عشق را امروز و فردا و پس فردا مشاهده خواهي كرد. همان روز حلاج را كشتند و فرداي آن روز سوزاندند و سومين روز (خاكستر او را ) به باد دادند؛ يعني عشق اين است (كشته شدن و فنا در راه معشوق) وقتي( حلاج را) در محله ي باب الطاق (در بغداد) به پاي چوبه ي دار بردند، پا بر نردبان (دار) نهاد. گفتند: چگونه اي؟ گفت: مردان خدا با تقديم جان خود به كمال و معراج مي رسند. دست بلند كرد و براي راز و نياز به طرف قبله ايستاد و هر چه مي خواست از خدا طلب نمود. پس از آن بر بالاي دار رفت. مريدان (پيروان و شاگردان) حلاج به او گفتند: نظر تو درباره ي ما كه مريد توايم و منكران تو كه سنگسارت خواهند نمود چيست؟ پاسخ داد: منكران دو پاداش دريافت مي كنند و شما مريدان يك پاداش مي گيريد، به آن علّت كه شما فقط به من خوش بين هستيد ولي آن ها به خاطرِ اعتقاد راسخ و محكم به يگانگي خداوند و استواري دينشان حركت و تلاش مي كنند (مرا سنگسار مي كنند) و توحيد از اصول و پايه هاي دين است و خوش گماني از فروع دين به شمار مي آيد.

موافقت را: به نشانه ي موافق بودن ( با سنگسارِ حلاج)          چه سرّ است: چه حكمت و دليلي دارد؟          معذورند: عذرشان موجّه و پذيرفته است. از او سختم مي آيد: از شبلي ناراحت و دلگيرم.          عبارت « آن كه آن ها نمي دانند معذورند از او سختم .... انداخت » ارتبات معنايي دارد با :

 « من از بيگانگان هرگز ننالم         كه با من هر چه كرد آن آشنا كرد »             مرد ( مرد آن است ) : مجاز از « انسان واقعي »           تارك : سر ، ترقِ سر  /  كلاه همت از تارك عرش در كشيد ن : كنايه از « دور پرواز و بلند همّت بودن»          عرش: تخت ، سرير، قصر، كاخ          مرد آن است كه دست صفات – كه كلاه همّت از تارك عرش در مي كشد- قطع كند توضيحات ( 8 ):  حلّاج به طنز مي گويد:« اگر مَرديد (كه نيستيد) دست صفات مرا كه دور پرواز و بلند همّت است، ببُريد»          سفرِ خاك مي كردم: بر روي خاك (زمين) راه مي رفتم           قدم: مجاز از «پا»       ساعد: ساق دست، دست انسان از مچ تا آرنج           چشم: مجاز از « نظر، ديدگاه»           گلگونه: سرخاب  /   مردان: مجاز از « انسان هاي الهي و واقعي»          تشبيه: (خون: مشبه / گلگونه: مشبه به)          گلگونه بودن: كنايه از « باعث زيبايي و جمال گرديدن»          گلگونه ي مردان، خون ايشان است:  خون مردان حق باعث جمال و زيبايي آنهاست ؛   شهادت، باعث زينت و افتخار مردان خداست                 

معني: پس همه سنگ مي انداختند. شبلي (نيز) به نشانه ي موافق بودن ( با سنگسار حلاج ) گِلي پرتاب كرد، حلاج آهي كشيد؛ گفتند: از اين همه سنگ (سخت) هيچ ناله اي نكردي، اما از برخورد گلي (بر بدنت ) آه كشيدي، علّت چيست؟ گفت: به آن علت كه مردم (عوام) نمي دانند و عذرشان پذيرفته است؛ از شبلي ناراحت و دلگيرم چرا كه او مي داند كه من (گناهكار نيستم ) و مستحق سنگسار نمي باشم. آنگاه دستش را جدا كرد، خنديد، گفتند: علت خنده چيست؟ گفت: دستِ آدمي بسته (زنداني) را قطع كردن، كار آسان است اگر مرديد (كه نيستيد) دست صفات مرا كه دورپرواز و بلند همّت است، قطع كنيد. پس پاهايش را بريدند، تبسّمي كرد و گفت: با اين پاها، برروي زمين راه مي رفتم، من پاهاي ديگري دارم كه همين الان به دو عالم سفر مي كنم. اگر توانايي داريد آن پاها را قطع كنيد. پس آن گاه دستان بريده و خون آلود خود را بر روي چهره ماليد و چهره و ساعد خود را خون آلود كرد. گفتند: چرا اين كار را كردي؟ گفت: خون زيادي از من رفته است، مي دانم كه چهره ام زرد شده است و شما تصوّر مي كنيد كه زردي چهره ي من به سبب ترس است. خون بر روي چهره ماليدم تا در نظر شما سرخ روي باشم چرا كه خون مردان حق، باعث جمال و زيبايي آنان مي باشد.

خودآزمايي

1- معادل امروزي عبارت هاي زير را بنويسيد.         واقعات غرايب كه خاص، او را بود: وقايع عجيب و شگفت كه مخصوص حلّاج بود                   

خط جنيد بايد:  فتوا (حكم، تأييد و امضاي) جنيد لازم است.                      زبان دراز كردند: خبر چيني و اعتراض

2- سخن ابوالقاسم قشيري درباره ي حلاج، بيانگر چه برخوردي با شخصيت حلاج است؟     برخورد محتاطانه و محافظه كارانه (قشيري با صراحت، حلاج را تأييد ننمود)

3- اين سخن حلاج« آن روز كه من سرِ چوب پاره سرخ كنم، تو جامه ي اهل صورت پوشي» درباره ي جنيد ، چگونه تحقّق يافت؟          (جنيد) در روز فتوا صادركردن براي كشتن حلاج، لباس اهل صورت (عمّامه و لباس علما) را بر تن كرد و به مدرسه رفت و يك فتواي ظاهري صادر نمود         « نحنُ نحكُم بِالظاهر»

 4- قصد جُنيد از تعويض لباس چه بود؟                   تا بتواند فتوا صادر نمايد (متصوّفه « در لباس تصوّف» نمي توانستند فتواي ديني بدهند)

5- دليل گله مندي حلاج (بر بالاي دار) از شبلي چه بود؟       حلاج معتقد بود كه شبلي (كه خود عارف است) مقصود او را كه گفته بود « انا الحقّ» مي فهمد و پرتاب سنگ دليل موجّهي نمي تواند داشته باشد.

 6- حلاج به چه دليل منكران را بر مريدان ترجيح مي دهد؟       منكران به سبب قوّت توحيد و صلابت شريعت سنگ پرتاب مي كنند در حالي كه مريدان فقط به علّت حُسن الظّن از حلاج دفاع مي نمايند. توحيد اصل دين و حسن الظّن از مباحث فرعي است.

 7- « گلگونه ي مردان، خون ايشان است» يعني چه :    خون مردان حق، باعث  جمال و زيبايي آن هاست. (شهادت، باعث زينت و افتخار مردان خداست)

8-  دو تركيب وصفي بيابيد كه در آن ها صفت و موصوف، هر دو جمع بسته شده باشند.              1 - واقعات غرايب              2- كارها ي عجايب

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲ساعت 19:40  توسط جغراتی  |