رس شانزدهم

                                      عشق و عاشق و معشوق

   عين القضات همداني (525-492ه.ق) عارف شيفته و شوريده ، از چهره هاي مشهور و برجسته تصوف و عرفان ايراني است . از او آثار فرواني به عربي و فارسي مانده است كه در انتساب  تمام آن ها به وي ترديد است. او در طي عمر كوتاه خود – سي و سه سال – نوشته هاي شور انگيز و شيرين و پربار از خود گذاشت.« تمهيدات » وي حاوي سوز و گداز ها و سخنان دردآلود و عميقي است كه ترجمان ژرف بيني و عظمت روح او در عين حال كج فهمي ها، سطحي انديشي ها و ظاهر بيني ها و قشري نگري زمانه ي اوست. عين القضات به سبب همين نوشته ها مورد رشك و اتهام و تكفير قرار گرفت و در سال 525 به دار كشيده شد.

نوشته اند يك هفته قبل از اين ماجرا كاغذي به يكي از مريدان خود داد و چون پس از قتل و سوزاندن، نامه را گشودند؛ اين رباعي را در آن نوشته ديدند ؛

            ما مرگ و شهادت از خدا خواستيم              و ان هم به سه چيز كم بها خواستيم

            گر دوست چنان كند كه ما خواستيم            ما آتش و نفت و بوريا خواستيم

اينك دمي با او در در تمهيدات سير و سفر مي كنيم .

 

عشق و عاشق و معشوق

« اي عزيز اين حديث را گوش دار كه مصطفي – عليه السلام – گفت : مَنْ عَشَقَ وَ عَفَّ ثُمَّ كَتَمَ فَمات ، ماتَ شهيداً ،

اي عزيز ، اين حديث را بشنو كه حضرت محمد – عليه السلام – فرمود : هر كه عاشق شود و پاكدامن، آن گاه عشق پنهان دارد و بر عشق بميرد ، شهيد باشد .

 هر كه عاشق شود و آن گاه عشق پنهان دارد و بر عشق بميرد شهيد باشد ..

 هر چند مي كوشم كه از عشق در گذرم ، عشق مرا شيفته و سرگردان مي دارد و با اين همه ، او غالب مي شود و من مغلوب ، با عشق كي توانم كوشيد ؟

هر چند كه تلاش مي كنم از عشق دوري كنم ، اما عشق مرا دل باخته و متحير مي كند و با وجود اين ، عشق پيروز مي شود و من شكست مي خورم ، با عشق چگونه مي شود در افتاد ( با عشق كي مي توانم درافتم )

دريغا عشق فرض راه است همه كس را در عشق قدم نهادن كسي را مسلّم شود كه با خود نباشد و ترك خود بكند و خود را ايثار عشق كند . عشق آنش است  هر جا كه باشد جز او ، رخت ديگري ننهد ، هر جا كه رسد سوزد ...

افسوس كه عشق، از واجبات راه ( رسيدن به معشوق ) است . كسي مي تواند در راه عشق قدم بگذارد  كه به فكر خود نباشد و خود را فراموش كند و خود را فداي عشق كند. عشق مانند آتش است هر جا كه باشد لباس ديگري به جز او نگذارد ( به هيچ چيز اجازه ي حضور نمي دهد ) و همه چيز را مي سوزاند .

اي عزيز به خدا رسيدن فرض است ، و لابد هر چه به واسطه ي آن به خدا رسند فرض باشد به نزديك طالبان . عشق بنده را به خدا رساند . پس عشق از بهر اين معني فرض راه آمد .

اي عزيز رسيدن به خدا واجب و ضروري است و ناچار هر چه را كه مي توان به وسيله ي آن به خدا رسيد به نظر عاشق و سالك واجب وضروري است . عشق، بنده را به خدا مي رساند پس عشق به همين دليل واجب و ضروري است .  

اي عزيز مجنون صفتي بايد كه از نام ليلي شنيدن جان توان باختن ، ... كار طالب آن است كه در خود جز عشق نطلبد . وجود عاشق از عشق است ، بي عشق چگونه زندگاني كند ؟ حيات از عشق مي شناس ، و ممات بي عشق مي ياب ...  .

اي عزيز ، عاشق واقعي بايد مانند مجنون باشد كه از شنيدن نام ليلي بتواند جان خود را فدا كند ،... كار سالك آن است كه در خود چيزي جز عشق نخواهد . وجود عاشق از عشق است ، بي عشق چگونه مي تواند زندگي كند ، منشأ زندگي را از عشق بدان و مرگ واقعي را در بي عشقي بدان ...

اي عزيز ندانم كه عشق خالق گويم و يا عشق معشوق . عشق ها سه گونه آمد اما هر عشقي درجات مختلفي دارد: عشقي كبير و عشقي صغير و عشق ميانه . عشق صغير عشق ماست با خداي تعالي ؛ و عشق كبير ، عشق خداست با بندگان خود ؛ عشق ميانه دريغا نمي يارم گفتن  كه بس مختصر فهم آمده ايم .

اي عزيز ، نمي دانم كه عشق خالق و خدا را بگويم يا عشق معشوق و بنده را . عشق ها سه نوع هستند و هر عشقي درجات مختلفي دارد : يك عشق صغير ( كوچك ) است و يك عشق كبير (بزرگ ) است و يك عشق ميانه است . عشق صغير همان عشق ما به خداست و عشق كبير همان عشق خدا به بندگان خود است ؛ و عشق ميانه ، افسوس كه نمي توانم بگويم ، زيرا كه بسيار فهم ما ناقص است ( توان فهم آن را نداريم )

اي عزيز معذوري ؛ كه هرگز « كهيعص» با تو غمزه اي نكرده است تا قدر عشق را بدانستي .. اين حديث را گوش بدار كه مصطفي – عليه السلام – گفت : اذا احب الله عبداً عشقه و عشق عليه فيقول عبدي انت عاشقي و محبي ، و انا عاشق لك و محب لك ان اردت اولم ترد .

اي عزيز ، تو معذوري زيرا كه (كهيعص) يا قرآن در تو اثر نكرده ؛ تا قدر عشق را بداني ... پس اين حديث را گوش كن كه حضرت محمد – عليه السلام – فرمود: او بنده ي خود را عاشق خود كند ، آن گاه بر بنده عاشق باشد و بنده را گويد : تو عاشق و محب مايي ، و ما معشوق و حبيب توايم. چه بخواهي و چه نخواهي )»

 

 

خودآزمايي ص130

1. « ترك خود كردن » يعني چه ؟

موتوا قبل ان تموتوا ( وجود خود را در ميانه نديدن ، خود را فراموش كردن )

2. مفهوم سخن« « مجنون صفتي بايد ما از نام ليلي شنيدن جان توان باختن » را بيان كنيد.

هركسي حقيقت را درك نمي كند و فقط آن كسي كه حقيقت را چشيده است درك مي كند يعني فقط مجنون، ليلي را مي شناسد و بس.

 

3. اين بيت حافظ :

هرآن كسي كه در اين حلقه نيست زنده به عشق          بر او نمرده به فتواي من نماز كنيد  

با كدام عبارت درس ارتباط معنايي دارد ؟

ممات بي عشق مي ياب

4 . مفهوم آيه ي شريفه يا ايها الذين امنو من يرتد منكم عن دينه فسوف ياتي الله بقوم يحبهم و يحبونه . ( سوره يمائده ، آيه ي54) در كجاي متن آمده است ؟

حديث و ترجمه آن در پايان درس آمده است.

5. به نظر شما « عشق ميانه » چيست ؟

عشق دو طرفه بنده به خدا و خدا به بنده ، عشق انسان به انسان (عشق سالك به پير يا مرشد كامل )   

   

                                          هركه عاشق تر بود بر بانگ آب

    حكايت كوتاهي كه از مثنوي در اين جا مي خوانيم تمثلي است براي بيان رابطه ي عبد با معبود و اين كه چگونه مي تواند بنده ي خاكي مي تواند با عالم غيب آشنا پيدا كند . و با دل كندن از زندگي مادي و علايق دنيايي به خدا برسد يا به هستي مطلق بپيوندد تا خود نيز هستي جاودانه بيابد .

   در اين تمثيل مولانا مي خواهد بگويد كه ، دل كندن از خاك هستي و رسيدن به هستي مطلق ناگهاني و يك باره صورت نمي گيرد بلكه روح كمال طلب بايد گام به گام و منزل به منزل ، هفت شهر عشق را بپيمايد تا به جاودانگي واصل گردد. در اين معني از بايزيد بسطامي نقل شده است كه « هر چه هست، در دو قدم حاصل آيد كه يك قدم در نصيب ها ي خود نهد، و يكي به فرمان هاي حق، آن يك قدم را بردارد و اين ديگر را به جاي بدارد » (تذكره الاولياي عطار ، ص 194) و در اين تمثيل مولانا سخن در همان يك قدم اول است كه راه درازي را در بر مي گيرد .

 

 

هر كه عاشق تر بود بر بانگ آب

مضمون درس: بيان رابطه ي عبد و معبود و چگونگي دل كندن از زندگي مادي و رسيدن به خدا

وزن شعر : فاعلاتن ، فاعلاتن فاعلن

بحر : رمل مسدس محذوف (مقصور )

                بر لب چو بود ديواري بلند        بر سر ديوار تشنه ي دردمند

بر لب جوي آب ديواري بلند ي بود و بر سر ديوار هم يك نفر تشنه اي زار و پريشان بود.

 جوي آب:  نمادي از « حقيقت و رسيدن به حق يا معشوق » است.

 ديوار: نمادي از تمايلات مادي يا وجود انسان

 تشنه:  نمادي از سالك و رهرو حق است.

 

            مانعش از آب ،آن ديوار بود           از پي آب، او چو ماهي، زار بود

آن ديوار ( تمايلات مادي ) مانع او براي رسيدن به آب ( حقيقت بود و او هم مثل ماهي ( كسي كه زندگيش را به آب بستگي دارد ) به دنبال بود .

 

        ناگهان انداخت او خشتي در آب         بانك آب آمد به گوشش چون خطاب

ناگهان او خشتي از ديوار كند و در آب انداخت و صداي افتادن خشت در آب كه به گوش او رسيد مانند صداي معشوق بود كه عاشق را به سوي خود مي خواند .( عاشق كمي از حجاب ها را كنار زد ).

 

          چون خطاب يار شيرين لذيذ          مست كرد آن بانگ آبش چون نبيذ

آن صدا، مانند صداي معشوق، شيرين و لذيذ بود ، آن صداي آب مانند شراب، او را مست كرد

آرايه ) حس آميزي ، ايهام ، تشبيه ، تتابع اضافات

لغات ) نبيذ : شراب

        از صفاي بانگ آب آن ممتحن           گشت خشت انداز ، از آن جا خشت كن

آن سالك از صداي پاك و دل پذير آب ، شروع به كندن خشت و انداختن در آب كرد .

لغات )ممتحن : كسي كه در راه حق قدم مي نهد و رياضت مي كشد

     آب مي زد بانگ ، يعني :« هي، تو را          فايده چه زين زدن خشتي مرا ؟»

آب ، صدا مي زد كه آهاي، از اين كه خشت به من مي زني چه سودي مي بري ؟

      تشته گفت « آبا مرا دو فايده ست         من از اين صنعت ندارم هيچ دست

تشنه ( سالك )گفت : اي آب براي من دو فايده دارد و من از اين كار دست بر نمي دارم و ترك نمي كنم .

 

         فايده اول سماع بانگ آب                كاو بود مرتشنگان را چون رباب

فايده ي اول آن شنيدن صداي آب است كه براي افراد تشنه، مانند صداي موسيقي رباب دلپذير است .

لغات ) سماع شنيدن

 رباب : يكي از ساز هاي سيمي كه ظاهراً موسيقي دان ها ي ايراني آن را ساخته اند .

 

      بانگ او چون بانگ اسرافيل شد            مرده را زين ، زندگي تحويل شد

صداي آب مانند صداي اسرافيل است كه باعث زنده شدن مردگان مي شود .

لغات ) اسرافيل: يكي از فرشتگان مغرب كه مأمور دميدن صور و بر انگيختن مردگان در روز رستاخيز است.

تحويل : در اين جا به معني زنده شدن مردگان است .

آرايه : تلميح، مراعات نظير ، تشبيه

       يا چو بانگ رعد، هنگام بهار              باغ مي يابد ، از او چندين نگار

يا مانند غرش ابر، به هنگام بهار است كه باغ به وسيله ي آن گل ها و گيا هان زيبا و رنگارنگ به دست مي آورد

لغات ) رعد : غرشي كه از ابر پديد آيد

نگار : استعاره از گل ها و گيا هان رنگارنگ

آرايه ) تشبيه ، مراعات نظير ، استعاره

      فايده ي ديگر كه هر خشتي كز اين           بر كَنَم آيم سوي ماءِ  معين

فايده ديگر اين است كه هر خشتي كه از اين ديوار بكنم ، به آب گوارا نزديك تر مي شوم .

لغات ) ماء معين : آب خوشگوارا

        كز كمي خشت ديوار بلند                  پست تر گردد به هر دفعه كه كند

هر بار كه خشتي كنده شود اين ديوار بلند كوتاه تر مي شود ( هر چه تعلقات كم تر شود ، فاصله ي ميان سالك عاشق و معشوق كم تر مي شود .

 

      تا كه اين ديوار ، عالي گردن است          مانع اين سر فرود آوردن است

تا زماني كه اين ديوار ( تمايلات مادي، وجود انسان ) بلند است، مانع رسيدن تشنه ( سالك ) به آب (معشوق )مي شود  (تا موقعي كه انسان گرفتار تعلقات مادي است مي تواند در برابر معشوق تعظيم

كند)

 

 

        سجده نتوان كرد بر آب حيات            تا نيابم زين تن خاكي نجات

بر آب زند گي نمي توانم سجده كنم ( نمي توانم عاشق معشوق شوم ) تا زماني كه از اين جسم خاكي (تعلقات ) رهايي نيابم .

آرايه ) آب حيات استعاره ار عشق به معشوق

 

       بر سر ديوار هر كاو تشنه تر           زودتر بر مي كند خشت و مدر

هر كسي كه بر سر ديوار تشنه تر است ( هر كسي كه عاشق تر است ) زوتر خشت و گل را مي كند (زوتر موانع و حجاب ها را بر مي دارد ).

لغات ) مدر : گل ، آن چه در لابه لاي خشت ديوار به كار مي رود

       هركه عاشق تر بود بر بانگ آب        او كلوخ زفت تر كَند از حجاب

هر كسي كه بيش تر عاشق صداي آب باشد ( خواستار معرفت بيش تر و ديدن جلو ه هاي معشوق باشد) ، كلوخ بزرگ تر ي مي كند و زوتر حجاب و مانع را از ميان بر مي دارد .

 

 

خودآزمايي

1) مولانا در اين تمثيل به كدام اصل عر فاني اشاره مي كند ؟

تلاش عاشق در پيوستن به معشوق و برداشتن حجاب ها و موانع

2) در اين تمثيل تشنه ، ديوار و آب نماد چه چيز ي هستند؟

تشنه : سالك          

ديوار : حجاب و مانع ، وجود انسان       

 آب : معشوق

3) صداي افتان خشت در آب به چه چيز هايي تشبيه شده است ؟

بانگ اسرافيل، بانگ رباب ، بانگ رعد بهاري ، خطاب يار شيرين لذيذ

4) دو نمونه حس آميزي در شعر بيابيد .

چون خطاب يار شيرين لذيذ         مست كرد آن بانگ آبش چون نبيذ

5)بيت: « حجاب چهره يجان مي شود غبار تنم        خوش آن دمي كه از اين چهره پرده بر افكنم»

با كدام بيت شعر تناسب بيشتر ي دارد ؟

                 هر كه عاشق تر بود بر بانگ آب         او كلوخ زفت تر كند از حجاب

  دو بيت زير نيز روي هم با بيت حافظ تناسب معنايي دارد :

             تا كه اين ديوار ، عالي گردن است      مانع اين سر فرو آوردن است

                 سجده نتوان كرد بر آب حيات       تا نيايم زين تن خاكي نجات

6) مقصود شاعر از بيت سيزدهم چيست؟

تا زماني كه ديوارِتعلّقات، بلند است به مقصود نمي رسيم .

7) به نظر شما آيا بين اين تمثيل و بيت زير از مولانا تناقضي ديده مي شود؟ چرا ؟

آب كم جو ، تشنگي آور به دست     تا بجوشد آبت از بالا و پست

خير ، زيرا در يكي مي گويد در جست و جوي آب باش تا به حق برسي و در ديگري مي گويد آب را رها كن تا به حق برسي و در هر دو، طلب را توصيه مي كند كه باعث رسيدن به حق مي شود.

 

8) غرش رعد از چه جهت زيبا و دل انگيز معرفي شده است ؟

از اين جهت كه غرش رعد در بهار موجب بارش باران بهاري مي شود و زمينه ي رويش گل ها و گيا هان رنگا رنگ را فراهم مي كند .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 12:55  توسط جغراتی  |