قرابت معنایی 2قرابت معنایی در آزمون سراسری تهیه کننده : عین الله اسدی گرجی بخشي از سؤال هاي زبان و ادبيّات فارسي در آزمون سراسري، تناسب يا قرابت معنايي است. شواهد نشان مي دهد كه بيشتر دانش آموزان، در پاسخ به اين پرسش ها به دليل عدم ممارست كافي و نيز زمان اندك پاسخگويي، با مشكل مواجه مي شوند. بر اين اساس ابياتي كه تقريباً از نظر مفهوم كلّي با هم تناسب دارند، به عنوان نمونه و تمرين هر چه بيشتر دانش آموزان عزيز فراهم آمده است. گاه برخي ابيات ممكن است، علاوه بر يك پيام، مفاهيم و پيامهاي ديگري نيز، داشته باشد. در ضمن توضيحات ارزشمند همكاران محترم، كامل كننده ي اين مجموعه ي مختصر خواهد بود. l هر حركت و جنبشي در اصل از جانب خداوند است: - ز يزدان دان، نه از اركان، كه كوته ديدگي باشد كه خطّي كز خرد خيزد، تو آن را از بنان بيني - ما به دريا حكم طوفان مي دهیم ما به سيل و موج فـــرمان مي دهيم - رودها از خود نه طغيان مي كنند آن چه مي گوييم ما، آن مي كننــد - نقش هستي نقشي از ايوان ماست خاك و باد و آب، سرگردان ماست - سوزن ما دوخت، هر جا هر چه دوخت زآتش ماسوخت،هرشمعي كه سوخت - ما چو چنگيم و تو زخمه مي زنـــي زاري از مـا نـي تـــو زاري مي كنـي - ما چـو ناييم و نوا در ما ز توست ما چو كوهيم و صدا در ما ز توست - ما چو شطرنجيم اندر برد ومات برد ومات ما ز تست اي خوش صفات - روي كسي سرخ نشد بي مدد لعل لبت بي تو اگر سـرخ بود از اثر غازه شود - آتش عشق است کاندر نی فتاد جوشش عشق است کاندر می فتاد l پنهان كردن اسرار عشق حق در دل، نهان داشتن راز (رازداري) - چون كه اسرارت نهان در دل شود آن مرادت زودتر حاصــل شود - گفت پيغمبــر هر آن كو سر نهفت زود گردد با مراد خويش جفت - دانـــه چون انـدر زمين پنهـان شود ســرّ آن سرسبــزي بستان شود - زرّ و نقـــره گر نبــودندي نهــــان پـرورش كي يافتندي زير كان - رازنهان دار وخمش ورخمشي تلخ بود آن چه جگرسوزه بود باز جگرسازه شود - هر كه را اســرار حــق آموختنـــد مهــر كردند و دهـانش دوختند - درون دلــت شهــــربنــد است راز نگــر تا نبينـد درِ شهـــر بــاز - عشـق با ســر بريــده گويد راز زان كه داند كه سر بود غمّاز l عشق مايه ي كمال است: - آتش عشـق است كانـدر مي فتاد جوشش عشـق است كاندر ني فتاد - چون شبنم اوفتاده بدم پيش آفتاب مهرم به جان رسيدوبه عيّوق بر شدم - گويندروي سرخ تو سعدي كه زرد كرد اكسيــرعشق برمسـم افتاد و زر شدم l فقط ماجراي درد عشق را عاشق دل سوخته مي داند: - سينه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگويم شـــرح درد اشتيــاق - در نيــابد حــال پختـــه هيچ خام پس سخن كوتاه بايد والسّلام - چندت كنم حكايت،شرح اين قدركفايت باقي نمي توان گفت الّا به غمگساران l ابيات ذيل به خاصيّت دوگانه ي ني اشاره دارد: - همچو ني زهري و ترياقي كه ديد همچو ني دمساز و مشتاقي كه ديد - ني حـديث راه پر خــون مي كند قصه هــاي عشق مجنــون مي كند - من به هر جمعيـــتي نالان شــدم جفت بدحالان و خوش حالان شدم l حواس ظاهري از ادراك حقاق عاجز است: - سـرّ من از ناله ي من دور نيست ليك چشم وگوش را آن نور نيست - تن زجان وجـان زتن مستـور نيست ليك کس راديدجان دستور نيست - توكي داني كه ليلي چون نكويي است كزو چشمت همين برزلف و رويي است - اگر در ديده ي مجنـون نشيني به غير از خـوبي ليـلي نبيــني l مصراع اوّل بيتِ: «سرّ من از ناله ي من دور نيست ليك چشم و گوش را آن نور نيست» با بيتِ :رنگين سخنان در سخن خويش نهان اند از نكهت خود نيست به هر حال جدا گل l راه عشق پر درد و رنج است، عاشقان بايد آن را تحمّل كنند: - عشق را خواهي كه تا پايان بری بس كه بپسنـديد بايد ناپسند - زشت بايد ديد و انگاريدخوب زهر بايد خورد و انگاريد قند -دربيابان گربه شوق كعبه خواهي زدقدم سرزنش هاگركندخارمغيلان غم مخور - به شادي و آسايش و خواب و خور ندارند كــاري دل افــگارها - چه فـــرهادها مــرده در كــــوه ها چه حــلّاج ها رفتـه بر دارها - كشيدنـــد در كـــوي دل دادگــان ميـــان دل و كـــام ديوارها - جمال كعبه چنان مي كشاندم به نشاط كه خارهاي مغيلان حریر مي آيد l عدم توجّه به تعلّقات و فقط توجّه به جانب معبود داشتن: - مهين مهرورزان كـه آزاده اند بـريـزند از دام جان تــارهـا - ولي رادمردان و وارستـــگان نبازنــد هـرگـز به مردارهـا - هر كس به تمنّايي رفتند به صحرايي ما را كه تو منظوري خاطر نرود جايي - اميد تو بیرون برد از دل همه اميدي سوداي تو خالي كرد از سر همه سودايي - سجده نتوان كرد بر آب حيات تا نيابم زين تن خاكي نجات - گر مخيّر بكنندم به قيامت كه چه خواهي دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را - دست از مس وجود چو مردان ره بشوي تا كيمياي عشق بيابي و زر شوي - از مقامــات تبتّل تـا فنــا پلّه پلّه تا ملاقـــات خــدا - الهي، گل هاي بهشت در پاي عارفان خار است ؛ جوينده ي تو را با بهشت چه كار است؟ - مي بهشت ننوشم ز جام ســـاقي رضوان مرا به باده چه حاجت كه مست بوي تو باشم - ســـرم به دنيا و عقبــي فـــرو نمي آيــد تبـــارك ا... از اين فتنه ها كه در سـر ماست - آرزوهاي دو عالـــم دستـگاه از کـف خاكم غباري بيـش نيست - فريب جهان را مخــور زينهـار کــه در پـاي اين گل بود خـارها - اي سـروپاي بسته به آزادگي مناز آزاده من كه از همه عالم بـريده ام - جز افسون و افسانه نبود جهـان که بستنــد چشـم خشـايـارهـا - به مجمعي كه درآيند شاهدان دو عالم نظر به سوي تو دارم غلام روي تو باشم - حديث روضه نگويم، گل بهشت نبويم جمـــال حور نجويم دوان به سوي تو باشم - خواب و خورت ز مرتبه ي خويش دور كرد آن گه رسي به خويش كه بي خواب خور شوي - از پاي تا سرت همه نور خدا شود دراه ذوالجـلال چو بي پا وسر شوي l بازگشت به عالم معنا يا مبدأ هستي، « كلُّ شيءٍ يرجِعُ الي اصلِهِ»، و آيه ي شريفه ي :«انّا لِلّه و انّا اِليه راجعون»: - هركسي كاودورماند از اصل خـويش باز جوید روزگار وصل خويش - ما ز درياييـم و دريا مي رويم ما ز بالاييم و بـالا مي رويـم - خلــق چو مرغابيــان زاده ز دريــاي جان كي كند اينجا مُقام مرغ كزآن بحر خاست؟ - مـا به فلك بوده ايـم، يـار ملك بوده ايـم باز همان جا رويم جمله، كه آن شهر ماست - خود ز فلك برتريم، وز مَلَك افزون تريم زين دو چـــرا نگذريم؟ منزل ما كبـــرياست. -چنين قفسي نه سزاي چو من خوش الحاني است روم به روضه ي رضوان كه مرغ آن چمنم l توصيف اغراق آميز حالات دروني: - بــــرق با شــــوقم شـــراري بيش نيست شعـــله طفــــل ني ســـــواري بيــــش نيست - زين آتش نهفته كه در سينه ي من است خورشيد شعله اي است كه در آسمان گرفت l بيتِ:«گفتم ببينمش مگرم درد اشتيـاق ساكن شود، بديدم و مشتاق تر شدم» با دو بيت زير از بوستان تناسب معنايي دارد: - «دلارام در بــــر، دلارام جوي لب از تشنگي خشك، بر طرف جوي نگويم كه بر آب، قادر نيند كه بر شـاطي نيـل، مستسقي اند.» l اشتياق عاشق براي ديدار محبوب: - با صد هزار جلوه برون آمدي كه من با صد هزار ديده تماشا كنم تورا - تا رفتنش ببينم و گفتنش بشنوم از پاي تا به سر همه سمع وبصر شدم - به حرص از شربتي خوردم مگیر از من كه بد كردم بيابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا - سينه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگويـم شـرح درد اشتيـاق l عظمت وجود انسان، توجه به دنياي درون: - اي در لب بحــر، تشنه در خواب شده وي بر سر گنج از گدايي مرده - بيرون ز تو نيست هر چه در عالم هست از خود بطلب هر آن چه خواهي كه تويي - گر جام جهان نماي مي جويي تو در صندوقي نهاده در سينه ي توست - آيينه ي سكندر جام مي است بنگر تا برتوعرضه دارد احوال ملك دارا l نكوهش حرص و دعوت به قناعت: - كوزه ي چشـم حريصان پر نشد تا صدف قانع نشـد پر دُر نشد - چشم تنگ مـرد دنيـا دوست را يا قناعت پر كنـد يا خـاك گـور - قناعت سـر افرازد اي مرد هــــوش سر پر طمع بـرنيـايد ز دوش - روده ي تنگ به يك نان تهي پرگردد نعمت روي زميـن پر نكنـــد ديــده ي تنگ - ابلهي كو روز روشن شمع كافوري نهد زود باشد كش به شب روغن نبيني در چراغ l اعتدال و ميانه روي: - «خشم بيش از حد گرفتن وحشت آرد و لطف بي وقت هيبت ببرد.» - درشتي و نرمي به هم در به است چو فاصد كه جرّاح و مرهم نه است - درشتي نگيـرد خــردمند پيش نه سستي كه ناقص كند قدر خويش - نه مر خويشتـــن را فـــزوني نهد نه يك بـاره تن در مـذلّت دهـد l نگاه داشتن رسم دوستي: - «دوستي را كه به عمري فرا چنگ آرند، نشايد كه به يك دم بيازارند.» - سنگي به چند سال شود لعل پاره اي زنهار تا به يك نفسش نشكني به سنگ l از وجود انسان هاي پاك سرشت گل و گياه مي رويد، گل نماد عاشق است: - «هرسبزه كه بر كنار جويي رسته است گويي ز لب فرشته خويي رستـه است پا بر ســـر سبزه تا به خـــواري ننهــي كان سبزه ز خاك لاله رويي رسته است.» - با صبا در چمن لاله، سحر مي گفتم كه شهيدان كه اند اين همه خونين كفنان - به خون خـود آغشته و رفته اند چه گل هاي رنگيـن به جـوبارهـا l كم گويي و گزيده گويي، نكوهش پرگويي: - چو خواهي كه گويي نفس بر نفس نخــواهي شنيدن مگـر گفت كس - فراوان سخـن باشد آكنـده گوش نصيحت نگيــرد مگر در خمــوش - صــدف وار گوهرشناسان راز دهان جـز به لؤلؤ نكردند بـاز - صد انداختي تير و هر صد خطاست اگر هوشمندي يك انداز و راست - كم آواز هرگــز نبيــني خجـــل جوي مشك بهتر كه يك توده گل - يك دستـــه گل دمـــاغ پــــرور از خـرمن صد گیـاه بهتــــر - حــذر كن ز نادان ده مرده گوي چو دانا يكي گوي و پرورده گوي - كم گوي و گزيده گوي چون دُر تا ز انــدك تـو جهان شود پـر لاف از سخــن چو در توان زد آن خشت بـود كـــه پر تـوان زد l گذر عمر و ناپايداري جهان: - بنشين بر لب جوي وگذرعمر ببين وين اشارت زجهان گذران مارا بس - هر دم از عمــر مي رود نفــسي چـون نگه مي كنم نمــانْد بسي - هر كه آمد عمارتي نو ساخت رفت و منزل به ديگري پرداخت - عمر برف است و آفتاب تموز اندكي ماند و خواجه غرّه هنـوز - ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون نيكي به جاي ياران، فرصت شمار يارا - چه بايد نازش و نالش بر اقبالي و ادباري كه تا بر هم زنی ديده، نه اين بيني نه آن بيني؟ - سرالب ارسلان ديدي زرفعت رفته برگردون؟ به مرو آ تا كنون در گل تن الب ارسلان بيني - مي رود صبح و اشـارت مي كند كاين گلستان خنده واري بيش نيست - لاله وگل زخمـــي خميـــازه اند عيش اين گلشن خماري بيش نيست - اي شــرر از همرهان غـافل مباش فرصت ما نيـز، باري بيــش نيست - مشـو مغـرور گنج و ديناركه دنيــا يـــاد دارد چون تو بسيــار - وان دگر پخت و همچنان هوسي وين عمـارت به سـر نبـرد كسي l بيتِ «دانش و آزادگي و دين و مروّت اين همه را بنده ي درم نتوان كرد» با بيتِ :«من آنم كه در پاي خوكان نريزم مر اين قيمتي دُرّ لفظ دري را» متناسب است. l كار بيهوده و ناصواب انجام دادن: -هرکاونکاشت مهر و زخوبی گلی نچید در رهگذار باد نگهبان لاله بود - بـی فایـده هـر که عمر درباخت چیـزی نخریـد وزر بینـداخت - روشــني ها خواستنــد، امّا زدود قصــرها افراشتنـد امّا به رود - قصّه ها گفتند بي اصل و اسـاس دزدها بگماشتند از بهر پاس - درس ها خواندند امّا درس عــار اسب ها راندند امّا بي فسـار - ابلهی کاو روز روشن شمع کافوری نهد زود باشد کش به شب روغن نبینی در چراغ l تجلّي و آشكار بودن جلوه اي از جمال معبود: - شور و غوغايي برآمد از جهان حسن او چون دست در يغما نهاد - يار بي پرده از در و ديــوار در تجــلّي است يـــا اولي الابصـار - شمـع جويي و آفتـاب بلنـــد روز بس روشـن و تو در شب تـار - هر آن چيزي كه در عالم عيان است چو عکسي ز آفتاب آن جهان است - با صد هزار جلوه برون آمدي كه من با صد هزار ديده تماشا كنم تو را - درازل پرتو حسنت زتجــلّي دم زد عشق پيداشدوآتش به همه عالم زد - و خدايي كه در اين نزديكي است لاي اين شب بوها/پاي آن كاج بلند - ناتانائيل، آرزو مكن كه خدا را در جايي جز همه جا بيابي هر مخلوقي نشاني از خداست. l نيكي كردن: - دوردستان را به احسان ياد كردن همّت است ورنه هر نخلي به پاي خود ثمر مي افكند - تو نيكي مي كن و در دجله انداز كه ايزد در بيابانت دهد باز - ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون نيكي به جاي ياران فرصت شمار يارا - ز نيك و بدي ها به يزدان گراي چو خواهي كه نيكيت ماند به جاي - به گيتي نماند به جز نام نيك هر آن كس كه خواهد سرانجام نيك - به يزدان گراي و ز يزدان شناس كه دارنده اويست و نيكي شناس - بـد و نيك ماند ز مـا يادگـار تـو تخـم بـدي تا تواني مكـار - چنين است كيهـان ناپايــدار تو دروي به جز تخم نيكي مكار - بيا تا جهان را به بـد نسپريــم به كوشش همه دست نيكي بريم - اي شرر از همرهان غافل مباش فرصت ما نيز باري بيش نيست l ناتواني و عجز در شناخت، «العجزُ عَن درك الادراك، ادراك، مَنْ عَرَف ا... كَلَّ لِسانِهِ»: - اين مدعيان در طلبش بي خبرانند كان را خبري شد، خبري باز نيامد - گر كسي وصف او ز من پرسد بي دل از بي نشان چه گويد باز - در صفتت گنگ فرو مانده ايم من عَرَف ا... فرو مانده ايم - هيچ مخلوقي او را هويدا نمي سازد (آندره ژيد) l عاشقان واقعي در برابر معبود دهان به اعتراض نمي گشايند: - عاشقان كشتگان معشوق اند بـرنيايـد ز كشتگان آواز - اي مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز كان سوخته را جان شد وآواز نيامد - مالك ملك وجود حاكم رد و قبول هر چه كند جور نيست، ور تو بنالي جفاست l تحوّل و نوآوري: - فسانه گشت و كهن شد حديث اسكندر سخن نوآركه نورا حلاوتي است دگر - هين سخن تازه بگوتا دوجهان تازه شود وارهدازحدّ جهان بي حدواندازه شود - آدمي در عالم خاكي نمي آيد به دست عالمي ديگر ببايد ساخت واز l مضمون آيه ي شريفه ي تُعِزُّ مَنْ تَشاء و تُذِلُّ مَنْ تَشاء: - ارجمند گرداننده ي بندگان از خواري، در پاي افكننده ي گردن كشان از سروري - همه غيبي تو بداني، همه عيبي تو بپوشي همه بيشي تو بكاهي، همه كمّي تو فزايي - يكي را بر آري به چرخ بلند نشانيش ناگه به خاك نژند l تغيير در نگاه و نگرش: - ناتانائيل اي كاش عظمت در نگاه تو باشد. - چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد. - اگر در ديده ي مجنون نشيني به غير از خوبي ليلي نبيني l هر سخني را نبايد بر زبان آورد، زبان سرخ سر سبز مي دهد بر باد: - مكن پيش ديوار غيبت بسي بُوَد كز پسش گوش دارد كسي - آن به كه نظر باشد و گفتار نباشد تا مدّعي اندر پس ديوار نباشد - از آن مرد دانا دهان دوخته است كه بيند كه شمع از زبان سوخته ست - درون دلت شهربندست راز نگر تا نبيند درِ شهر باز l تحرّك و نفي ركود و تنبلي: - چو ماكيان به درِ خانه چند بيني جور؟ چرا سفر نكني چون كبوتر طيّار؟ - از اين درخت چو بلبل بر آن درخت نشين به دام دل چه فرومانده اي چو بو تيمار؟ - زمين لگد خورد از گاو و خر به علّت آن /كه ساكن است نه مانند آسمان دوّار براي من خواندن اين كه شن ساحل ها نرم است، كافي نيست. مي خواهم پاي برهنه ام اين نرمي را حس كند. l رحمت عام خداوند: -باران رحمت بي حسابش همه رارسيده وخوان نعمت بي دريغش همه جا كشيده. - اديم زمين سفره ي عام اوست چه دشمن بر اين خوان يغما چه دوست - باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست در باغ لاله رويد و در شوره l نفي رياكاري: - علم از بهر دين پروردن ست نه از بهر دنيا خوردن. - هر كه پرهيز و علم و زهد فروخت خرمني گرد كرد و پاك بسوخت - حافظا مي خور و رندي كن و خوش باش وولي دام تزوير مكن چون دگران قرآن را - صوفي نهاد دام و سر حقّه باز كرد بنياد مكر با فلك حقّه باز كرد - در ميخانه ببستند خدايا مپسند كه در خانه ي تزوير و ريا بگشايند. l ظالم از ظلم خود در امان نيست: - اگرزدست بلا برفلك رودبدخوي زدست خوي بد خويش در بلا باشد. - پادشاهي كه طرح ظلم افكند پاي ديوار مُلك خويش بكند - مي شود اوّل ستمگر كشته ي بيداد خويش سيل دايم بر سر خود خانه ويران كرده است. - از تيرآه مظلوم ظالم امان نيابد پيش از نشانه خيزد ازدل فغان كمان را l تكبّر و خودپسندي: - اين جاهلان كه دعوي ارشاد مي كنند در خرقه شان به غير «منم» تحفه اي مياب - از تنور خودپسندي شد بلند شعله ي كردارهاي ناپسند - برق عُجب آتش بسي افروخته وز شراري خانمان ها سوخته l تنها عاشق از درياي معرفت سير نمي شود: - هر كه جز ماهي ز آبش سير شد هر كه بي روزي است روزش دير شد - هر كه چون ماهي نباشد جويد او پايان آب هر كه او ماهي بود كي فكر پايان مي كند l عمر را بيهوده تباه ساختن: - هركونكاشت مهروز خوبي گلي نچيد دررهگذار باد نگهبان لاله بود - بي فايده هر كه عمر درباخت چيزي نخريد و زر بينداخت l مدهوش بودن عاشق: - عشق چون آيد، برد هوش دل فرزانه را دزد دانا مي كشد اوّل چراغ خانه را - از در درآمدي و من از خود به در شدم گويي كزين جهان به جهان دگر شدم l جمله هاي «خدا به انسان مي گويد: شفايت مي دهم از اين رو كه آسيبت مي رسانم ـ دوستت دارم / از اين رو مكافاتت مي كنم» ازتاگور با اين بيت سعدي تناسب دارد: - هر كه در اين بزم مقرّب تر است جام بلا بيشترش مي دهند.
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر ۱۳۹۱ساعت 9:45  توسط جغراتی
|
|